Mark (Farsi)

Mark (Farsi)

1

1:1b.MAR.001.001 ابتدا انجیل عیسی مسیح پسر خدا.

1:2b.MAR.001.002 چنانکه در اشعیا نبی مکتوب است، «اینک رسول خود را پیش روی تو می‌فرستم تاراه تو را پیش تو مهیا سازد.

1:3b.MAR.001.003 صدای ندا کننده‌ای در بیابان که راه خداوند را مهیا سازید و طرق او راراست نمایید.»

1:4b.MAR.001.004 یحیی تعمید‌دهنده در بیابان ظاهر شد وبجهت آمرزش گناهان به تعمید توبه موعظه می‌نمود.

1:5b.MAR.001.005 و تمامی مرز و بوم یهودیه و جمیع سکنه اورشلیم نزد وی بیرون شدند و به گناهان خود معترف گردیده، در رود اردون از او تعمیدمی یافتند.

1:6b.MAR.001.006 و یحیی را لباس از پشم شتر وکمربند چرمی بر کمر می‌بود و خوراک وی ازملخ و عسل بری.

1:7b.MAR.001.007 و موعظه می‌کرد و می‌گفت که «بعد از من کسی تواناتر از من می‌آید که لایق آن نیستم که خم شده، دوال نعلین او را باز کنم.

1:8b.MAR.001.008 من شما را به آب تعمید دادم. لیکن او شما را به روح‌القدس تعمید خواهد داد.»

1:9b.MAR.001.009 و واقع شد در آن ایام که عیسی از ناصره جلیل آمده در اردن از یحیی تعمید یافت.

1:10b.MAR.001.010 وچون از آب برآمد، در ساعت آسمان را شکافته دید و روح را که مانند کبوتری بروی نازل می‌شود.

1:11b.MAR.001.011 و آوازی از آسمان در‌رسید که «توپسر حبیب من هستی که از تو خشنودم.»

1:12b.MAR.001.012 پس بی‌درنگ روح وی را به بیابان می‌برد.

1:13b.MAR.001.013 و مدت چهل روز در صحرا بود و شیطان او راتجربه می‌کرد و با وحوش بسر می‌برد و فرشتگان او را پرستاری می‌نمودند.

1:14b.MAR.001.014 و بعد از گرفتاری یحیی، عیسی به جلیل آمده، به بشارت ملکوت خدا موعظه کرده،

1:15b.MAR.001.015 می گفت: «وقت تمام شد و ملکوت خدانزدیک است. پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.»

1:16b.MAR.001.016 و چون به کناره دریای جلیل می‌گشت، شمعون و برادرش اندریاس را دید که دامی دردریا می‌اندازند زیرا که صیاد بودند.

1:17b.MAR.001.017 عیسی ایشان را گفت: «از عقب من آیید که شما را صیادمردم گردانم.»

1:18b.MAR.001.018 بی‌تامل دامهای خود را گذارده، از پی او روانه شدند.

1:19b.MAR.001.019 و از آنجا قدری پیشتررفته، یعقوب بن زبدی و برادرش یوحنا را دید که در کشتی دامهای خود را اصلاح می‌کنند.

1:20b.MAR.001.020 درحال ایشان را دعوت نمود. پس پدر خود زبدی را با مزدوران در کشتی گذارده، از عقب وی روانه شدند.

1:21b.MAR.001.021 و چون وارد کفرناحوم شدند، بی‌تامل درروز سبت به کنیسه درآمده، به تعلیم دادن شروع کرد،

1:22b.MAR.001.022 به قسمی که از تعلیم وی حیران شدند، زیرا که ایشان را مقتدرانه تعلیم می‌داد نه مانندکاتبان.

1:23b.MAR.001.023 و در کنیسه ایشان شخصی بود که روح پلیدداشت. ناگاه صیحه زده،

1:24b.MAR.001.024 گفت: «ای عیسی ناصری ما را با تو چه‌کار است؟ آیا برای هلاک کردن ما آمدی؟ تو را می‌شناسم کیستی، ای قدوس خدا!»

1:25b.MAR.001.025 عیسی به وی نهیب داده، گفت: «خاموش شو و از او درآی!»

1:26b.MAR.001.026 در ساعت آن روح خبیث او را مصروع نمود و به آواز بلند صدازده، از او بیرون آمد.

1:27b.MAR.001.027 و همه متعجب شدند، بحدی که از همدیگر سوال کرده، گفتند: «این چیست و این چه تعلیم تازه است که ارواح پلید رانیز با قدرت امر می‌کند و اطاعتش می‌نمایند؟»

1:28b.MAR.001.028 و اسم او فور در تمامی مرز و بوم جلیل شهرت یافت.

1:29b.MAR.001.029 و از کنیسه بیرون آمده، فور با یعقوب ویوحنا به خانه شمعون و اندریاس درآمدند.

1:30b.MAR.001.030 ومادر‌زن شمعون تب کرده، خوابیده بود. درساعت وی را از حالت او خبر دادند.

1:31b.MAR.001.031 پس نزدیک شده، دست او را گرفته، برخیزانیدش که همان وقت تب از او زایل شد و به خدمت گذاری ایشان مشغول گشت.

1:32b.MAR.001.032 شامگاه چون آفتاب به مغرب شد، جمیع مریضان و مجانین را پیش او آوردند.

1:33b.MAR.001.033 و تمام شهر بر در خانه ازدحام نمودند.

1:34b.MAR.001.034 و بسا کسانی را که به انواع امراض مبتلا بودند، شفا داد ودیوهای بسیاری بیرون کرده، نگذارد که دیوهاحرف زنند زیرا که او را شناختند.

1:35b.MAR.001.035 بامدادان قبل از صبح برخاسته، بیرون رفت و به ویرانه‌ای رسیده، در آنجا به دعا مشغول شد.

1:36b.MAR.001.036 و شمعون و رفقایش در‌پی او شتافتند.

1:37b.MAR.001.037 چون او را دریافتند، گفتند: «همه تو رامی طلبند.»

1:38b.MAR.001.038 بدیشان گفت: «به دهات مجاورهم برویم تا در آنها نیز موعظه کنم، زیرا که بجهت این کار بیرون آمدم.»

1:39b.MAR.001.039 پس در تمام جلیل درکنایس ایشان وعظ می‌نمود و دیوها را اخراج می‌کرد.

1:40b.MAR.001.040 و ابرصی پیش وی آمده، استدعا کرد وزانو زده، بدو گفت: «اگر بخواهی، می‌توانی مراطاهر سازی!»

1:41b.MAR.001.041 عیسی ترحم نموده، دست خودرا دراز کرد و او را لمس نموده، گفت: «می‌خواهم. طاهر شو!»

1:42b.MAR.001.042 و چون سخن گفت، فی الفور برص از او زایل شده، پاک گشت.

1:43b.MAR.001.043 و اورا قدغن کرد و فور مرخص فرموده،

1:44b.MAR.001.044 گفت: «زنهار کسی را خبر مده، بلکه رفته خود را به کاهن بنما و آنچه موسی فرموده، بجهت تطهیر خودبگذران تا برای ایشان شهادتی بشود.»لیکن اوبیرون رفته، به موعظه نمودن و شهرت دادن این امر شروع کرد، بقسمی که بعد از آن او نتوانست آشکارا به شهر درآید بلکه در ویرانه های بیرون بسر می‌برد و مردم از همه اطراف نزد وی می‌آمدند.

1:45b.MAR.001.045 لیکن اوبیرون رفته، به موعظه نمودن و شهرت دادن این امر شروع کرد، بقسمی که بعد از آن او نتوانست آشکارا به شهر درآید بلکه در ویرانه های بیرون بسر می‌برد و مردم از همه اطراف نزد وی می‌آمدند.

2

2:1b.MAR.002.001 و بعد از چندی، باز وارد کفرناحوم شده، چون شهرت یافت که در خانه است،

2:2b.MAR.002.002 بی درنگ جمعی ازدحام نمودند بقسمی که بیرون در نیز گنجایش نداشت و برای ایشان کلام را بیان می‌کرد.

2:3b.MAR.002.003 که ناگاه بعضی نزد وی آمده مفلوجی را به‌دست چهار نفر برداشته، آوردند.

2:4b.MAR.002.004 و چون به‌سبب جمعیت نتوانستند نزد او برسند، طاق جایی را که او بود باز کرده و شکافته، تختی را که مفلوج بر آن خوابیده بود، به زیر هشتند.

2:5b.MAR.002.005 عیسی چون ایمان ایشان را دید، مفلوج را گفت: «ای فرزند، گناهان تو آمرزیده شد.»

2:6b.MAR.002.006 لیکن بعضی از کاتبان که در آنجا نشسته بودند، در دل خود تفکر نمودند

2:7b.MAR.002.007 که «چرا این شخص چنین کفر می‌گوید؟ غیر از خدای واحد، کیست که بتواند گناهان را بیامرزد؟»

2:8b.MAR.002.008 در ساعت عیسی در روح خود ادراک نموده که با خود چنین فکر می‌کنند، بدیشان گفت: «از بهر‌چه این خیالات را به‌خاطر خود راه می‌دهید؟

2:9b.MAR.002.009 کدام سهل تر است؟ مفلوج را گفتن گناهان تو آمرزیده شد؟ یا گفتن برخیز و بستر خود را برداشته بخرام؟

2:10b.MAR.002.010 لیکن تا بدانید که پسر انسان رااستطاعت آمرزیدن گناهان بر روی زمین هست...» مفلوج را گفت:

2:11b.MAR.002.011 «تو را می‌گویم برخیز و بستر خود را برداشته، به خانه خود برو!»

2:12b.MAR.002.012 او برخاست و بی‌تامل بستر خود را برداشته، پیش روی همه روانه شد بطوری که همه حیران شده، خدا را تمجید نموده، گفتند: «مثل این امرهرگز ندیده بودیم!»

2:13b.MAR.002.013 و باز به کناره دریا رفت و تمام آن گروه نزداو آمدند و ایشان را تعلیم می‌داد.

2:14b.MAR.002.014 و هنگامی که می‌رفت لاوی ابن حلفی را بر باجگاه نشسته دید. بدو گفت: «از عقب من بیا!» پس برخاسته، درعقب وی شتافت.

2:15b.MAR.002.015 و وقتی که او در خانه وی نشسته بود، بسیاری از باجگیران و گناهکاران باعیسی و شاگردانش نشستند زیرا بسیار بودند وپیروی او می‌کردند.

2:16b.MAR.002.016 و چون کاتبان و فریسیان او را دیدند که با باجگیران و گناهکاران می‌خورد، به شاگردان او گفتند: «چرا با باجگیران وگناهکاران اکل و شرب می‌نماید؟»

2:17b.MAR.002.017 عیسی چون این را شنید، بدیشان گفت: «تندرستان احتیاج به طبیب ندارند بلکه مریضان. و من نیامدم تا عادلان را بلکه تا گناهکاران را به توبه دعوت کنم.»

2:18b.MAR.002.018 و شاگردان یحیی و فریسیان روزه می‌داشتند. پس آمده، بدو گفتند: «چون است که شاگردان یحیی و فریسیان روزه می‌دارند وشاگردان تو روزه نمی دارند؟»

2:19b.MAR.002.019 عیسی بدیشان گفت: «آیا ممکن است پسران خانه عروسی مادامی که داماد با ایشان است روزه بدارند؟ زمانی که داماد را با خود دارند، نمی توانند روزه‌دارند.

2:20b.MAR.002.020 لیکن ایامی می‌آید که داماد از ایشان گرفته شود. در آن ایام روزه خواهند داشت.

2:21b.MAR.002.021 وهیچ‌کس بر جامه کهنه، پاره‌ای از پارچه نو وصله نمی کند، والا آن وصله نو از آن کهنه جدامی گردد و دریدگی بدتر می‌شود.

2:22b.MAR.002.022 و کسی شراب نو را در مشکهای کهنه نمی ریزد وگرنه آن شراب نو مشکها را بدرد و شراب ریخته، مشکهاتلف می‌گردد. بلکه شراب نو را در مشکهای نوباید ریخت.»

2:23b.MAR.002.023 و چنان افتاد که روز سبتی از میان مزرعه‌ها می‌گذشت و شاگردانش هنگامی که می‌رفتند، به چیدن خوشه‌ها شروع کردند.

2:24b.MAR.002.024 فریسیان بدو گفتند: «اینک چرا در روزسبت مرتکب عملی می‌باشند که روا نیست؟»

2:25b.MAR.002.025 او بدیشان گفت: «مگر هرگز نخوانده ایدکه داود چه کرد چون او و رفقایش محتاج وگرسنه بودند؟

2:26b.MAR.002.026 چگونه در ایام ابیتار رئیس کهنه به خانه خدا درآمده، نان تقدمه راخورد که خوردن آن جز به کاهنان روا نیست و به رفقای خود نیز داد؟»

2:27b.MAR.002.027 و بدیشان گفت: «سبت بجهت انسان مقرر شد نه انسان برای سبت.بنابراین پسر انسان مالک سبت نیزهست.»

2:28b.MAR.002.028 بنابراین پسر انسان مالک سبت نیزهست.»

3

3:1b.MAR.003.001 و باز به کنیسه درآمده، در آنجا مرد دست خشکی بود.

3:2b.MAR.003.002 و مراقب وی بودند که شاید او را در سبت شفا دهد تا مدعی او گردند.

3:3b.MAR.003.003 پس بدان مرد دست خشک گفت: «در میان بایست!»

3:4b.MAR.003.004 و بدیشان گفت: «آیا در روز سبت کدام جایز است؟ نیکویی‌کردن یا بدی؟ جان رانجات دادن یا هلاک کردن؟» ایشان خاموش ماندند.

3:5b.MAR.003.005 پس چشمان خود را بر ایشان باغضب گردانیده، زیرا که از سنگدلی ایشان محزون بود، به آن مرد گفت: «دست خود رادراز کن!» پس دراز کرده، دستش صحیح گشت.

3:6b.MAR.003.006 در ساعت فریسیان بیرون رفته، با هیرودیان درباره او شورا نمودند که چطور او را هلاک کنند.

3:7b.MAR.003.007 و عیسی با شاگردانش به سوی دریا آمد وگروهی بسیار از جلیل به عقب او روانه شدند،

3:8b.MAR.003.008 واز یهودیه و از اورشلیم و ادومیه و آن طرف اردن و از حوالی صور و صیدون نیز جمعی کثیر، چون اعمال او را شنیدند، نزد وی آمدند.

3:9b.MAR.003.009 و به شاگردان خود فرمود تا زورقی به‌سبب جمعیت، بجهت او نگاه دارند تا بر وی ازدحام ننمایند،

3:10b.MAR.003.010 زیرا که بسیاری را صحت می‌داد، بقسمی که هر‌که صاحب دردی بود بر او هجوم می‌آورد تااو را لمس نماید.

3:11b.MAR.003.011 و ارواح پلید چون او رادیدند، پیش او به روی در‌افتادند و فریادکنان می‌گفتند که «تو پسر خدا هستی.»

3:12b.MAR.003.012 و ایشان را به تاکید بسیار فرمود که او را شهرت ندهند.

3:13b.MAR.003.013 پس بر فراز کوهی برآمده، هر‌که راخواست به نزد خود طلبید و ایشان نزد او آمدند.

3:14b.MAR.003.014 و دوازده نفر را مقرر فرمود تا همراه او باشند وتا ایشان را بجهت وعظ نمودن بفرستد،

3:15b.MAR.003.015 وایشان را قدرت باشد که مریضان را شفا دهند ودیوها را بیرون کنند.

3:16b.MAR.003.016 و شمعون را پطرس نام نهاد.

3:17b.MAR.003.017 و یعقوب پسر زبدی و یوحنا برادریعقوب؛ این هر دو را بوانرجس یعنی پسران رعد نام گذارد.

3:18b.MAR.003.018 و اندریاس و فیلپس و برتولما و متی و توما و یعقوب بن حلفی و تدی وشمعون قانوی،

3:19b.MAR.003.019 و یهودای اسخریوطی که او راتسلیم کرد.

3:20b.MAR.003.020 و چون به خانه درآمدند، باز جمعی فراهم آمدند بطوری که ایشان فرصت نان خوردن هم نکردند.

3:21b.MAR.003.021 و خویشان او چون شنیدند، بیرون آمدند تا او را بردارند زیرا گفتند بی‌خود شده است.

3:22b.MAR.003.022 و کاتبانی که از اورشلیم آمده بودند، گفتند که بعلزبول دارد و به یاری رئیس دیوها، دیوها را اخراج می‌کند.

3:23b.MAR.003.023 پس ایشان را پیش طلبیده، مثلها زده، بدیشان گفت: «چطور می‌تواندشیطان، شیطان را بیرون کند؟

3:24b.MAR.003.024 و اگر مملکتی برخلاف خود منقسم شود، آن مملکت نتواندپایدار بماند.

3:25b.MAR.003.025 و هرگاه خانه‌ای به ضد خویش منقسم شد، آن خانه نمی تواند استقامت داشته باشد.

3:26b.MAR.003.026 و اگر شیطان با نفس خود مقاومت نمایدو منقسم شود، او نمی تواند قائم ماند بلکه هلاک می‌گردد.

3:27b.MAR.003.027 و هیچ‌کس نمی تواند به خانه مردزورآور درآمده، اسباب او را غارت نماید، جزآنکه اول آن زورآور را ببندد و بعد از آن خانه اورا تاراج می‌کند.

3:28b.MAR.003.028 هرآینه به شما می‌گویم که همه گناهان از بنی آدم آمرزیده می‌شود و هر قسم کفر که گفته باشند،

3:29b.MAR.003.029 لیکن هر‌که به روح‌القدس کفر گوید، تا به ابد آمرزیده نشود بلکه مستحق عذاب جاودانی بود.»

3:30b.MAR.003.030 زیرا که می‌گفتند روحی پلید دارد.

3:31b.MAR.003.031 پس برادران و مادر او آمدند و بیرون ایستاده، فرستادند تا او را طلب کنند.

3:32b.MAR.003.032 آنگاه جماعت گرد او نشسته بودند و به وی گفتند: «اینک مادرت و برادرانت بیرون تو را می‌طلبند.»

3:33b.MAR.003.033 در جواب ایشان گفت: «کیست مادر من وبرادرانم کیانند؟»

3:34b.MAR.003.034 پس بر آنانی که گرد وی نشسته بودند، نظر افکنده، گفت: «اینانند مادر وبرادرانم،زیرا هر‌که اراده خدا را به‌جا آردهمان برادر و خواهر و مادر من باشد.»

3:35b.MAR.003.035 زیرا هر‌که اراده خدا را به‌جا آردهمان برادر و خواهر و مادر من باشد.»

4

4:1b.MAR.004.001 و باز به کناره دریا به تعلیم دادن شروع کردو جمعی کثیر نزد او جمع شدند بطوری که به کشتی سوار شده، بر دریا قرار گرفت و تمامی آن جماعت بر ساحل دریا حاضر بودند.

4:2b.MAR.004.002 پس ایشان را به مثلها چیزهای بسیار می‌آموخت و درتعلیم خود بدیشان گفت:

4:3b.MAR.004.003 «گوش گیرید! اینک برزگری بجهت تخم پاشی بیرون رفت.

4:4b.MAR.004.004 و چون تخم می‌پاشید، قدری بر راه ریخته شده، مرغان هوا آمده آنها را برچیدند.

4:5b.MAR.004.005 و پاره‌ای بر سنگلاخ پاشیده شد، در جایی که خاک بسیار نبود. پس چون که زمین عمق نداشت به زودی رویید،

4:6b.MAR.004.006 وچون آفتاب برآمد، سوخته شد و از آنرو که ریشه نداشت خشکید.

4:7b.MAR.004.007 و قدری در میان خارها ریخته شد و خارها نمو کرده، آن را خفه نمود که ثمری نیاورد.

4:8b.MAR.004.008 و مابقی در زمین نیکو افتاد و حاصل پیدا نمود که رویید و نمو کرد و بارآورد، بعضی سی وبعضی شصت و بعضی صد.»

4:9b.MAR.004.009 پس گفت: «هر‌که گوش شنوا دارد، بشنود!»

4:10b.MAR.004.010 و چون به خلوت شد، رفقای او با آن دوازده شرح این مثل را از او پرسیدند.

4:11b.MAR.004.011 به ایشان گفت: «به شما دانستن سر ملکوت خدا عطاشده، اما به آنانی که بیرونند، همه‌چیز به مثلهامی شود،

4:12b.MAR.004.012 تا نگران شده بنگرند و نبینند و شنواشده بشنوند و نفهمند، مبادا بازگشت کرده گناهان ایشان آمرزیده شود.»

4:13b.MAR.004.013 و بدیشان گفت: «آیا این مثل رانفهمیده‌اید؟ پس چگونه سایر مثلها را خواهیدفهمید؟

4:14b.MAR.004.014 برزگر کلام را می‌کارد.

4:15b.MAR.004.015 و اینانند به کناره راه، جایی که کلام کاشته می‌شود؛ و چون شنیدند فور شیطان آمده کلام کاشته شده درقلوب ایشان را می‌رباید.

4:16b.MAR.004.016 و ایض کاشته شده درسنگلاخ، کسانی می‌باشند که چون کلام رابشنوند، در حال آن را به خوشی قبول کنند،

4:17b.MAR.004.017 ولکن ریشه‌ای در خود ندارند بلکه فانی می‌باشند؛ و چون صدمه‌ای یا زحمتی به‌سبب کلام روی دهد در ساعت لغزش می‌خورند.

4:18b.MAR.004.018 و کاشته شده در خارها آنانی می‌باشند که چون کلام راشنوند،

4:19b.MAR.004.019 اندیشه های دنیوی و غرور دولت وهوس چیزهای دیگر داخل شده، کلام را خفه می‌کند و بی‌ثمر می‌گردد.

4:20b.MAR.004.020 و کاشته شده درزمین نیکو آنانند که چون کلام را شنوند آن رامی پذیرند و ثمر می‌آورند، بعضی سی و بعضی شصت و بعضی صد.»

4:21b.MAR.004.021 پس بدیشان گفت: «آیا چراغ را می‌آورند تازیر پیمانه‌ای یا تختی و نه بر چراغدان گذارند؟

4:22b.MAR.004.022 زیرا که چیزی پنهان نیست که آشکارا نگردد وهیچ‌چیز مخفی نشود، مگر تا به ظهور آید.

4:23b.MAR.004.023 هرکه گوش شنوا دارد بشنود.»

4:24b.MAR.004.024 و بدیشان گفت: «باحذر باشید که چه می‌شنوید، زیرا به هر میزانی که وزن کنید به شما پیموده شود، بلکه از برای شماکه می‌شنوید افزون خواهد گشت.

4:25b.MAR.004.025 زیرا هر‌که دارد بدو داده شود و از هر‌که ندارد آنچه نیز داردگرفته خواهد شد.»

4:26b.MAR.004.026 و گفت: «همچنین ملکوت خدا مانند کسی است که تخم بر زمین بیفشاند،

4:27b.MAR.004.027 و شب و روزبخوابد و برخیزد و تخم بروید و نمو کند. چگونه؟ او نداند.

4:28b.MAR.004.028 زیرا که زمین به ذات خودثمر می‌آورد، اول علف، بعد خوشه، پس از آن دانه کامل در خوشه.

4:29b.MAR.004.029 و چون ثمر رسید، فور داس را بکار می‌برد زیرا که وقت حصاد رسیده است.»

4:30b.MAR.004.030 و گفت: «به چه چیز ملکوت خدا را تشبیه کنیم و برای آن چه مثل بزنیم؟

4:31b.MAR.004.031 مثل دانه خردلی است که وقتی که آن را بر زمین کارند، کوچکترین تخمهای زمینی باشد.

4:32b.MAR.004.032 لیکن چون کاشته شد، می‌روید و بزرگتر از جمیع بقول می‌گردد و شاخه های بزرگ می‌آورد، چنانکه مرغان هوا زیر سایه‌اش می‌توانند آشیانه گیرند.»

4:33b.MAR.004.033 و به مثلهای بسیار مانند اینهابقدری که استطاعت شنیدن داشتند، کلام رابدیشان بیان می‌فرمود،

4:34b.MAR.004.034 و بدون مثل بدیشان سخن نگفت. لیکن در خلوت، تمام معانی را برای شاگردان خود شرح می‌نمود.

4:35b.MAR.004.035 و در همان روز وقت شام، بدیشان گفت: «به کناره دیگر عبور کنیم.»

4:36b.MAR.004.036 پس چون آن گروه رارخصت دادند، او را همانطوری که در کشتی بودبرداشتند و چند زورق دیگر نیز همراه او بود.

4:37b.MAR.004.037 که ناگاه طوفانی عظیم از باد پدید آمد وامواج بر کشتی می‌خورد بقسمی که برمی گشت.

4:38b.MAR.004.038 و او در موخر کشتی بر بالشی خفته بود. پس اورا بیدار کرده گفتند: «ای استاد، آیا تو را باکی نیست که هلاک شویم؟»

4:39b.MAR.004.039 در ساعت اوبرخاسته، باد را نهیب داد و به دریا گفت: «ساکن شو و خاموش باش!» که باد ساکن شده، آرامی کامل پدید آمد.

4:40b.MAR.004.040 و ایشان را گفت: «از بهر‌چه چنین ترسانید و چون است که ایمان ندارید؟»پس بی‌نهایت ترسان شده، به یکدیگر گفتند: «این کیست که باد و دریا هم او را اطاعت می‌کنند؟»

4:41b.MAR.004.041 پس بی‌نهایت ترسان شده، به یکدیگر گفتند: «این کیست که باد و دریا هم او را اطاعت می‌کنند؟»

5

5:1b.MAR.005.001 پس به آن کناره دریا تا به‌سرزمین جدریان آمدند.

5:2b.MAR.005.002 و چون از کشتی بیرون آمد، فی الفور شخصی که روحی پلید داشت از قبوربیرون شده، بدو برخورد.

5:3b.MAR.005.003 که در قبور ساکن می‌بود و هیچ‌کس به زنجیرها هم نمی توانست اورا بند نماید،

5:4b.MAR.005.004 زیرا که بارها او را به کنده‌ها وزنجیرها بسته بودند و زنجیرها را گسیخته وکنده‌ها را شکسته بود و احدی نمی توانست او رارام نماید،

5:5b.MAR.005.005 و پیوسته شب وروز در کوهها وقبرها فریا می‌زد و خود را به سنگها مجروح می‌ساخت.

5:6b.MAR.005.006 چون عیسی را از دور دید، دوان دوان آمده، او را سجده کرد،

5:7b.MAR.005.007 و به آواز بلندصیحه زده، گفت: «ای عیسی، پسر خدای تعالی، مرا با تو چه‌کار است؟ تو را به خدا قسم می‌دهم که مرا معذب نسازی.»

5:8b.MAR.005.008 زیرا بدو گفته بود: «ای روح پلید از این شخص بیرون بیا!»

5:9b.MAR.005.009 پس از اوپرسید: «اسم تو چیست؟» «به وی گفت: «نام من لجئون است زیرا که بسیاریم.»

5:10b.MAR.005.010 پس بدوالتماس بسیار نمود که ایشان را از آن سرزمین بیرون نکند.

5:11b.MAR.005.011 و در حوالی آن کوهها، گله گرازبسیاری می‌چرید.

5:12b.MAR.005.012 و همه دیوها از وی خواهش نموده، گفتند: «ما را به گرازها بفرست تادر آنها داخل شویم.»

5:13b.MAR.005.013 فور عیسی ایشان رااجازت داد. پس آن ارواح خبیث بیرون شده، به گرازان داخل گشتند و آن گله از بلندی به دریاجست و قریب بدو هزار بودند که در آب خفه شدند.

5:14b.MAR.005.014 و خوک با نان فرار کرده، در شهر ومزرعه‌ها خبر می‌دادند و مردم بجهت دیدن آن ماجرا بیرون شتافتند.

5:15b.MAR.005.015 و چون نزد عیسی رسیده، آن دیوانه را که لجئون داشته بود دیدند که نشسته و لباس پوشیده و عاقل گشته است، بترسیدند.

5:16b.MAR.005.016 و آنانی که دیده بودند، سرگذشت دیوانه و گرازان را بدیشان بازگفتند.

5:17b.MAR.005.017 پس شروع به التماس نمودند که از حدود ایشان روانه شود.

5:18b.MAR.005.018 و چون به کشتی سوار شد، آنکه دیوانه بود ازوی استدعا نمود که با وی باشد.

5:19b.MAR.005.019 اما عیسی وی را اجازت نداد بلکه بدو گفت: «به خانه نزدخویشان خود برو و ایشان را خبر ده از آنچه خداوند با تو کرده است و چگونه به تو رحم نموده است.»

5:20b.MAR.005.020 پس روانه شده، در دیکاپولس به آنچه عیسی با وی کرده، موعظه کردن آغاز نمودکه همه مردم متعجب شدند.

5:21b.MAR.005.021 و چون عیسی باز به آنطرف، در کشتی عبور نمود، مردم بسیار بر وی جمع گشتند و برکناره دریا بود.

5:22b.MAR.005.022 که ناگاه یکی از روسای کنیسه، یایرس نام آمد و چون او را بدید بر پایهایش افتاده،

5:23b.MAR.005.023 بدو التماس بسیار نموده، گفت: «نفس دخترک من به آخر رسیده. بیا و بر او دست گذار تاشفا یافته، زیست کند.»

5:24b.MAR.005.024 پس با او روانه شده، خلق بسیاری نیز از پی او افتاده، بر وی ازدحام می‌نمودند.

5:25b.MAR.005.025 آنگاه زنی که مدت دوازده سال به استحاضه مبتلا می‌بود،

5:26b.MAR.005.026 و زحمت بسیار ازاطبای متعدد دیده و آنچه داشت صرف نموده، فایده‌ای نیافت بلکه بدتر می‌شد،

5:27b.MAR.005.027 چون خبرعیسی را بشنید، میان آن گروه از عقب وی آمده ردای او را لمس نمود،

5:28b.MAR.005.028 زیرا گفته بود: «اگرلباس وی را هم لمس کنم، هرآینه شفا یابم.»

5:29b.MAR.005.029 در ساعت چشمه خون او خشک شده، در تن خود فهمید که از آن بلا صحت یافته است.

5:30b.MAR.005.030 فی الفور عیسی از خود دانست که قوتی از اوصادر گشته. پس در آن جماعت روی برگردانیده، گفت: «کیست که لباس مرا لمس نمود؟»

5:31b.MAR.005.031 شاگردانش بدو گفتند: «می‌بینی که مردم بر توازدحام می‌نمایند! و می‌گویی کیست که مرا لمس نمود؟ !»

5:32b.MAR.005.032 پس به اطراف خود می‌نگریست تا آن زن را که این کار کرده، ببیند.

5:33b.MAR.005.033 آن زن چون دانست که به وی چه واقع شده، ترسان و لرزان آمد و نزد او به روی در‌افتاده، حقیقت امر رابالتمام به وی باز‌گفت.

5:34b.MAR.005.034 او وی را گفت: «ای دختر، ایمانت تو را شفا داده است. به سلامتی بروو از بلای خویش رستگار باش.»

5:35b.MAR.005.035 او هنوز سخن می‌گفت که بعضی از خانه رئیس کنیسه آمده، گفتند: «دخترت فوت شده؛ دیگر برای چه استاد را زحمت می‌دهی؟»

5:36b.MAR.005.036 عیسی چون سخنی را که گفته بودند شنید، درساعت به رئیس کنیسه گفت: «مترس ایمان آور وبس!»

5:37b.MAR.005.037 و جز پطرس و یعقوب و یوحنا برادریعقوب، هیچ‌کس را اجازت نداد که از عقب اوبیایند.

5:38b.MAR.005.038 پس چون به خانه رئیس کنیسه رسیدند، جمعی شوریده دید که گریه و نوحه بسیار می‌نمودند.

5:39b.MAR.005.039 پس داخل شده، بدیشان گفت: «چرا غوغا و گریه می‌کنید؟ دختر نمرده بلکه در خواب است.»

5:40b.MAR.005.040 ایشان بر وی سخریه کردند لیکن او همه را بیرون کرده، پدر و مادردختر را با رفیقان خویش برداشته، به‌جایی که دختر خوابیده بود، داخل شد.

5:41b.MAR.005.041 پس دست دختر را گرفته، به وی گفت: «طلیتا قومی.» که معنی آن این است: «ای دختر، تو را می‌گویم برخیز.»

5:42b.MAR.005.042 در ساعت دختر برخاسته، خرامید زیرا که دوازده ساله بود. ایشان بینهایت متعجب شدند.پس ایشان را به تاکید بسیار فرمود: «کسی از این امر مطلع نشود.» و گفت تا خوراکی بدو دهند.

5:43b.MAR.005.043 پس ایشان را به تاکید بسیار فرمود: «کسی از این امر مطلع نشود.» و گفت تا خوراکی بدو دهند.

6

6:1b.MAR.006.001 پس از آنجا روانه شده، به وطن خویش آمد و شاگردانش از عقب او آمدند.

6:2b.MAR.006.002 چون روز سبت رسید، در کنیسه تعلیم دادن آغاز نمودو بسیاری چون شنیدند، حیران شده گفتند: «ازکجا بدین شخص این چیزها رسیده و این چه حکمت است که به او عطا شده است که چنین معجزات از دست او صادر می‌گردد؟

6:3b.MAR.006.003 مگر این نیست نجار پسر مریم و برادر یعقوب و یوشا ویهودا و شمعون؟ و خواهران او اینجا نزد مانمی باشند؟» و از او لغزش خوردند.

6:4b.MAR.006.004 عیسی ایشان را گفت: «نبی بی‌حرمت نباشد جز در وطن خود و میان خویشان و در خانه خود.

6:5b.MAR.006.005 و در آنجاهیچ معجزه‌ای نتوانست نمود جز اینکه دستهای خود را بر چند مریض نهاده، ایشان را شفا داد.

6:6b.MAR.006.006 واز بی‌ایمانی‌ایشان متعجب شده، در دهات آن حوالی گشته، تعلیم همی داد.

6:7b.MAR.006.007 پس آن دوازده را پیش خوانده، شروع کرد به فرستادن ایشان جفت جفت و ایشان را بر ارواح پلید قدرت داد،

6:8b.MAR.006.008 و ایشان را قدغن فرمود که «جزعصا فقط، هیچ‌چیز برندارید، نه توشه‌دان و نه پول در کمربند خود،

6:9b.MAR.006.009 بلکه موزه‌ای در پا کنید ودو قبا در بر نکنید.»

6:10b.MAR.006.010 و بدیشان گفت: «در هر جاداخل خانه‌ای شوید، در آن بمانید تا از آنجا کوچ کنید.

6:11b.MAR.006.011 و هرجا که شما را قبول نکنند و به سخن شما گوش نگیرند، از آن مکان بیرون رفته، خاک پایهای خود را بیفشانید تا بر آنها شهادتی گردد. هرآینه به شما می‌گویم حالت سدوم و غموره درروز جزا از آن شهر سهل تر خواهد بود.»

6:12b.MAR.006.012 پس روانه شده، موعظه کردند که توبه کنند،

6:13b.MAR.006.013 وبسیار دیوها را بیرون کردند و مریضان کثیر راروغن مالیده، شفا دادند.

6:14b.MAR.006.014 و هیرودیس پادشاه شنید زیرا که اسم اوشهرت یافته بود و گفت که «یحیی تعمید‌دهنده از مردگان برخاسته است و از این جهت معجزات از او به ظهور می‌آید.

6:15b.MAR.006.015 اما بعضی گفتند که الیاس است و بعضی گفتند که نبی‌ای است یا چون یکی از انبیا.

6:16b.MAR.006.016 اما هیرودیس چون شنید گفت: «این همان یحیی است که من سرش را از تن جدا کردم که از مردگان برخاسته است.»

6:17b.MAR.006.017 زیرا که هیرودیس فرستاده، یحیی را گرفتار نموده، او رادر زندان بست بخاطر هیرودیا، زن برادر او فیلپس که او را در نکاح خویش آورده بود.

6:18b.MAR.006.018 از آن جهت که یحیی به هیرودیس گفته بود: «نگاه داشتن زن برادرت بر تو روا نیست.»

6:19b.MAR.006.019 پس هیرودیا از او کینه داشته، می‌خواست اور ا به قتل رساند اما نمی توانست،

6:20b.MAR.006.020 زیرا که هیرودیس از یحیی می‌ترسید چونکه او را مرد عادل و مقدس می‌دانست و رعایتش می‌نمود و هرگاه از اومی شنید بسیار به عمل می‌آورد و به خوشی سخن او را اصغا می‌نمود.

6:21b.MAR.006.021 اما چون هنگام فرصت رسید که هیرودیس در روز میلاد خودامرای خود و سرتیبان و روسای جلیل را ضیافت نمود؛

6:22b.MAR.006.022 و دختر هیرودیا به مجلس درآمده، رقص کرد و هیرودیس و اهل مجلس را شادنمود. پادشاه بدان دختر گفت: «آنچه خواهی ازمن بطلب تا به تو دهم.»

6:23b.MAR.006.023 و از برای او قسم خوردکه آنچه از من خواهی حتی نصف ملک مراهرآینه به تو عطا کنم.»

6:24b.MAR.006.024 او بیرون رفته، به مادرخود گفت: «چه بطلبم؟» گفت: «سر یحیی تعمیددهنده را.»

6:25b.MAR.006.025 در ساعت به حضور پادشاه درآمده، خواهش نموده، گفت: «می‌خواهم که الان سر یحیی تعمید‌دهنده را در طبقی به من عنایت فرمایی.»

6:26b.MAR.006.026 پادشاه به شدت محزون گشت، لیکن بجهت پاس قسم و خاطر اهل مجلس نخواست او را محروم نماید.

6:27b.MAR.006.027 بی‌درنگ پادشاه جلادی فرستاده، فرمود تا سرش رابیاورد.

6:28b.MAR.006.028 و او به زندان رفته سر او را از تن جداساخته و بر طبقی آورده، بدان دختر داد و دخترآن را به مادر خود سپرد.

6:29b.MAR.006.029 چون شاگردانش شنیدند، آمدند و بدن او را برداشته، دفن کردند.

6:30b.MAR.006.030 و رسولان نزد عیسی جمع شده، از آنچه کرده و تعلیم داده بودند او را خبر دادند.

6:31b.MAR.006.031 بدیشان گفت شما به خلوت، به‌جای ویران بیایید و اندکی استراحت نمایید زیرا آمد و رفت چنان بود که فرصت نان خوردن نیز نکردند.

6:32b.MAR.006.032 پس به تنهایی در کشتی به موضعی ویران رفتند.

6:33b.MAR.006.033 و مردم ایشان را روانه دیده، بسیاری اورا شناختند و از جمیع شهرها بر خشکی بدان سوشتافتند و از ایشان سبقت جسته، نزد وی جمع شدند.

6:34b.MAR.006.034 عیسی بیرون آمده، گروهی بسیار دیده، بر ایشان ترحم فرمود زیرا که چون گوسفندان بی‌شبان بودند و بسیار به ایشان تعلیم دادن گرفت.

6:35b.MAR.006.035 و چون بیشتری از روز سپری گشت، شاگردانش نزد وی آمده، گفتند: «این مکان ویرانه است و وقت منقضی شده.

6:36b.MAR.006.036 اینها را رخصت ده تا به اراضی و دهات این نواحی رفته، نان بجهت خود بخرند که هیچ خوراکی ندارند.»

6:37b.MAR.006.037 درجواب ایشان گفت: «شما ایشان را غذا دهید!» وی را گفتند: «مگر رفته، دویست دینار نان بخریم تا اینها را طعام دهیم!»

6:38b.MAR.006.038 بدیشان گفت: «چند نان دارید؟ رفته، تحقیق کنید.» پس دریافت کرده، گفتند: «پنج نان و دو ماهی.»

6:39b.MAR.006.039 آنگاه ایشان رافرمود که «همه را دسته دسته بر سبزه بنشانید.»

6:40b.MAR.006.040 پس صف صف، صد صد و پنجاه پنجاه نشستند.

6:41b.MAR.006.041 و آن پنج نان و دو ماهی را گرفته، به سوی آسمان نگریسته، برکت داد و نان را پاره نموده، به شاگردان خود بسپرد تا پیش آنهابگذارند و آن دو ماهی را بر همه آنها تقسیم نمود.

6:42b.MAR.006.042 پس جمیع خورده، سیر شدند.

6:43b.MAR.006.043 و ازخرده های نان و ماهی، دوازده سبد پر کرده، برداشتند.

6:44b.MAR.006.044 و خورندگان نان، قریب به پنج هزارمرد بودند.

6:45b.MAR.006.045 فی الفور شاگردان خود را الحاح فرمود که به کشتی سوار شده، پیش از او به بیت صیدا عبورکنند تا خود آن جماعت را مرخص فرماید.

6:46b.MAR.006.046 وچون ایشان را مرخص نمود، بجهت عبادت به فراز کوهی برآمد.

6:47b.MAR.006.047 و چون شام شد، کشتی درمیان دریا رسید و او تنها بر خشکی بود.

6:48b.MAR.006.048 وایشان را در راندن کشتی خسته دید زیرا که بادمخالف بر ایشان می‌وزید. پس نزدیک پاس چهارم از شب بر دریا خرامان شده، به نزد ایشان آمد و خواست از ایشان بگذرد.

6:49b.MAR.006.049 اما چون او رابر دریا خرامان دیدند، تصور نمودند که این خیالی است. پس فریاد برآوردند،

6:50b.MAR.006.050 زیرا که همه او را دیده، مضطرب شدند. پس بی‌درنگ بدیشان خطاب کرده، گفت: «خاطر جمع دارید! من هستم، ترسان مباشید!»

6:51b.MAR.006.051 و تا نزد ایشان به کشتی سوار شد، باد ساکن گردید چنانکه بینهایت درخود متحیر و متعجب شدند،

6:52b.MAR.006.052 زیرا که معجزه نان را درک نکرده بودند زیرا دل ایشان سخت بود.

6:53b.MAR.006.053 پس از دریا گذشته، به‌سرزمین جنیسارت آمده، لنگر انداختند.

6:54b.MAR.006.054 و چون از کشتی بیرون شدند، مردم در حال او را شناختند،

6:55b.MAR.006.055 و در همه آن نواحی بشتاب می‌گشتند و بیماران را بر تختهانهاده، هر جا که می‌شنیدند که او در آنجا است، می‌آوردند.و هر جایی که به دهات یا شهرها یا اراضی می‌رفت، مریضان را بر راهها می‌گذاردندو از او خواهش می‌نمودند که محض دامن ردای او را لمس کنند و هر‌که آن را لمس می‌کرد شفامی یافت.

6:56b.MAR.006.056 و هر جایی که به دهات یا شهرها یا اراضی می‌رفت، مریضان را بر راهها می‌گذاردندو از او خواهش می‌نمودند که محض دامن ردای او را لمس کنند و هر‌که آن را لمس می‌کرد شفامی یافت.

7

7:1b.MAR.007.001 و فریسیان و بعضی کاتبان از اورشلیم آمده، نزد او جمع شدند.

7:2b.MAR.007.002 چون بعضی ازشاگردان او را دیدند که با دستهای ناپاک یعنی ناشسته نان می‌خورند، ملامت نمودند،

7:3b.MAR.007.003 زیرا که فریسیان و همه یهود تمسک به تقلید مشایخ نموده، تا دستها را بدقت نشویند غذا نمی خورند،

7:4b.MAR.007.004 و چون از بازارها آیند تا نشویند چیزی نمی خورند و بسیار رسوم دیگر هست که نگاه می‌دارند چون شستن پیاله‌ها و آفتابه‌ها و ظروف مس و کرسیها.

7:5b.MAR.007.005 پس فریسیان و کاتبان از اوپرسیدند: «چون است که شاگردان تو به تقلیدمشایخ سلوک نمی نمایند بلکه به‌دستهای ناپاک نان می‌خورند؟»

7:6b.MAR.007.006 در جواب ایشان گفت: «نیکو اخبار نموداشعیا درباره شما‌ای ریاکاران، چنانکه مکتوب است: این قوم به لبهای خود مرا حرمت می‌دارندلیکن دلشان از من دور است.

7:7b.MAR.007.007 پس مرا عبث عبادت می‌نمایند زیرا که رسوم انسانی را به‌جای فرایض تعلیم می‌دهند،

7:8b.MAR.007.008 زیرا حکم خدا را ترک کرده، تقلید انسان را نگاه می‌دارند، چون شستن آفتابه‌ها و پیاله‌ها و چنین رسوم دیگر بسیار بعمل می‌آورید.»

7:9b.MAR.007.009 پس بدیشان گفت که «حکم خدا رانیکو باطل ساخته‌اید تا تقلید خود را محکم بدارید.

7:10b.MAR.007.010 از اینجهت که موسی گفت پدر و مادرخود را حرمت دار و هر‌که پدر یا مادر را دشنام دهد، البته هلاک گردد.

7:11b.MAR.007.011 لیکن شما می‌گویید که هرگاه شخصی به پدر یا مادر خود گوید: "آنچه ازمن نفع یابی قربان یعنی هدیه برای خداست "

7:12b.MAR.007.012 وبعد از این او را اجازت نمی دهید که پدر یا مادرخود را هیچ خدمت کند.

7:13b.MAR.007.013 پس کلام خدا را به تقلیدی که خود جاری ساخته‌اید، باطل می‌سازید و کارهای مثل این بسیار به‌جامی آورید.»

7:14b.MAR.007.014 پس آن جماعت را پیش خوانده، بدیشان گفت: «همه شما به من گوش دهید و فهم کنید.

7:15b.MAR.007.015 هیچ‌چیز نیست که از بیرون آدم داخل او گشته، بتواند او را نجس سازد بلکه آنچه از درونش صادر شود آن است که آدم را ناپاک می‌سازد.

7:16b.MAR.007.016 هر‌که گوش شنوا دارد بشنود.»

7:17b.MAR.007.017 و چون از نزد جماعت به خانه در‌آمد، شاگردانش معنی مثل را از او پرسیدند.

7:18b.MAR.007.018 بدیشان گفت: «مگر شما نیز همچنین بی‌فهم هستید ونمی دانید که آنچه از بیرون داخل آدم می‌شود، نمی تواند او را ناپاک سازد،

7:19b.MAR.007.019 زیرا که داخل دلش نمی شود بلکه به شکم می‌رود و خارج می‌شود به مزبله‌ای که این همه خوراک را پاک می‌کند.»

7:20b.MAR.007.020 وگفت: «آنچه از آدم بیرون آید، آن است که انسان را ناپاک می‌سازد،

7:21b.MAR.007.021 زیرا که از درون دل انسان صادر می‌شود، خیالات بد و زنا و فسق و قتل ودزدی

7:22b.MAR.007.022 و طمع و خباثت و مکر و شهوت‌پرستی و چشم بد و کفر و غرور و جهالت.

7:23b.MAR.007.023 تمامی این چیزهای بد از درون صادر می‌گردد و آدم را ناپاک می‌گرداند.»

7:24b.MAR.007.024 پس از آنجا برخاسته به حوالی صور وصیدون رفته، به خانه درآمد و خواست که هیچ‌کس مطلع نشود، لیکن نتوانست مخفی بماند،

7:25b.MAR.007.025 از آنرو که زنی که دخترک وی روح پلیدداشت، چون خبر او را بشنید، فور آمده برپایهای او افتاد.

7:26b.MAR.007.026 و او زن یونانی از اهل فینیقیه صوریه بود. پس از وی استدعا نمود که دیو را ازدخترش بیرون کند.

7:27b.MAR.007.027 عیسی وی را گفت: «بگذار اول فرزندان سیر شوند زیرا نان فرزندان راگرفتن و پیش سگان انداختن نیکو نیست.»

7:28b.MAR.007.028 آن زن در جواب وی گفت: «بلی خداوندا، زیرا سگان نیز پس خرده های فرزندان را از زیر سفره می‌خورند.»

7:29b.MAR.007.029 وی را گفت؛ «بجهت این سخن برو که دیو از دخترت بیرون شد.»

7:30b.MAR.007.030 پس چون به خانه خود رفت، دیو را بیرون شده و دختر را بربستر خوابیده یافت.

7:31b.MAR.007.031 و باز از نواحی صور روانه شده، از راه صیدون در میان حدود دیکاپولس به دریای جلیل آمد.

7:32b.MAR.007.032 آنگاه کری را که لکنت زبان داشت نزد وی آورده، التماس کردند که دست بر او گذارد.

7:33b.MAR.007.033 پس او را از میان جماعت به خلوت برده، انگشتان خود را در گوشهای او گذاشت و آب دهان انداخته، زبانش را لمس نمود؛

7:34b.MAR.007.034 و به سوی آسمان نگریسته، آهی کشید و بدو گفت: «افتح!» یعنی باز شو

7:35b.MAR.007.035 در ساعت گوشهای او گشاده وعقده زبانش حل شده، به درستی تکلم نمود.

7:36b.MAR.007.036 پس ایشان را قدغن فرمود که هیچ‌کس را خبرندهند؛ لیکن چندان‌که بیشتر ایشان را قدغن نمود، زیادتر او را شهرت دادند.و بینهایت متحیر گشته می‌گفتند: «همه کارها را نیکوکرده است؛ کران را شنوا و گنگان را گویامی گرداند!»

7:37b.MAR.007.037 و بینهایت متحیر گشته می‌گفتند: «همه کارها را نیکوکرده است؛ کران را شنوا و گنگان را گویامی گرداند!»

8

8:1b.MAR.008.001 و در آن ایام باز جمعیت، بسیار شده و خوراکی نداشتند. عیسی شاگردان خود راپیش طلبیده، به ایشان گفت:

8:2b.MAR.008.002 «بر این گروه دلم بسوخت زیرا الان سه روز است که با من می‌باشندو هیچ خوراک ندارند.

8:3b.MAR.008.003 و هرگاه ایشان را گرسنه به خانه های خود برگردانم، هرآینه در راه ضعف کنند، زیرا که بعضی از ایشان از راه دور آمده‌اند.»

8:4b.MAR.008.004 شاگردانش وی را جواب دادند: «از کجا کسی می‌تواند اینها را در این صحرا از نان سیر گرداند؟»

8:5b.MAR.008.005 از ایشان پرسید: «چند نان دارید؟» گفتند: «هفت.»

8:6b.MAR.008.006 پس جماعت را فرمود تا بر زمین بنشینند؛ و آن هفت نان را گرفته، شکر نمود و پاره کرده، به شاگردان خود داد تا پیش مردم گذارند. پس نزد آن گروه نهادند.

8:7b.MAR.008.007 و چند ماهی کوچک نیز داشتند. آنها را نیز برکت داده، فرمود تا پیش ایشان نهند.

8:8b.MAR.008.008 پس خورده، سیر شدند و هفت زنبیل پر از پاره های باقی‌مانده برداشتند.

8:9b.MAR.008.009 و عددخورندگان قریب به چهار هزار بود. پس ایشان رامرخص فرمود.

8:10b.MAR.008.010 و بی‌درنگ با شاگردان به کشتی سوار شده، به نواحی دلمانوته آمد.

8:11b.MAR.008.011 و فریسیان بیرون آمده، با وی به مباحثه شروع کردند. و از راه امتحان آیتی آسمانی از او خواستند.

8:12b.MAR.008.012 او از دل آهی کشیده، گفت: «از برای چه این فرقه آیتی می‌خواهند؟ هرآینه به شما می‌گویم آیتی بدین فرقه عطا نخواهد شد.»

8:13b.MAR.008.013 پس ایشان را گذارد و باز به کشتی سوارشده، به کناره دیگر عبور نمود.

8:14b.MAR.008.014 و فراموش کردند که نان بردارند و با خود در کشتی جز یک نان نداشتند.

8:15b.MAR.008.015 آنگاه ایشان را قدغن فرمود که «باخبر باشید و از خمیر مایه فریسیان و خمیرمایه هیرودیس احتیاط کنید!»

8:16b.MAR.008.016 ایشان با خوداندیشیده، گفتند: «از آن است که نان نداریم.»

8:17b.MAR.008.017 عیسی فهم کرده، بدیشان گفت: «چرا فکرمی کنید از آنجهت که نان ندارید؟ آیا هنوزنفهمیده و درک نکرده‌اید و تا حال دل شما سخت است؟

8:18b.MAR.008.018 آیا چشم داشته نمی بینید و گوش داشته نمی شنوید و به یاد ندارید؟

8:19b.MAR.008.019 وقتی که پنج نان را برای پنج هزار نفر پاره کردم، چند سبدپر از پاره‌ها برداشتید؟» بدو گفتند: «دوازده.»

8:20b.MAR.008.020 «و وقتی که هفت نان را بجهت چهار هزار کس؛ پس زنبیل پر از ریزه‌ها برداشتید؟» گفتندش: «هفت.»

8:21b.MAR.008.021 پس بدیشان گفت: «چرا نمی فهمید؟»

8:22b.MAR.008.022 چون به بیت صیدا آمد، شخصی کور را نزد او آوردند و التماس نمودند که او را لمس نماید.

8:23b.MAR.008.023 پس دست آن کور را گرفته، او را از قریه بیرون برد و آب دهان بر چشمان او افکنده، و دست بر اوگذارده از او پرسید که «چیزی می‌بینی؟»

8:24b.MAR.008.024 اوبالا نگریسته، گفت: «مردمان را خرامان، چون درختها می‌بینم.»

8:25b.MAR.008.025 پس بار دیگر دستهای خودرا بر چشمان او گذارده، او را فرمود تا بالانگریست و صحیح گشته، همه‌چیز را به خوبی دید.

8:26b.MAR.008.026 پس او را به خانه‌اش فرستاده، گفت: «داخل ده مشو و هیچ‌کس را در آن جا خبر مده.»

8:27b.MAR.008.027 و عیسی با شاگردان خود به دهات قیصریه فیلپس رفت. و در راه از شاگردانش پرسیده، گفت که «مردم مرا که می‌دانند؟»

8:28b.MAR.008.028 ایشان جواب دادند که «یحیی تعمید‌دهنده و بعضی الیاس وبعضی یکی از انبیا.»

8:29b.MAR.008.029 او از ایشان پرسید: «شمامرا که می‌دانید؟» پطرس در جواب او گفت: «تومسیح هستی.»

8:30b.MAR.008.030 پس ایشان را فرمود که «هیچ‌کس را از او خبر ندهند.»

8:31b.MAR.008.031 آنگاه ایشان را تعلیم دادن آغاز کرد که «لازم است پسر انسان بسیار زحمت کشد و ازمشایخ و روسای کهنه و کاتبان رد شود و کشته شده، بعد از سه روز برخیزد.»

8:32b.MAR.008.032 و چون این کلام را علانیه فرمود، پطرس او را گرفته، به منع کردن شروع نمود.

8:33b.MAR.008.033 اما او برگشته، به شاگردان خودنگریسته، پطرس را نهیب داد و گفت: «ای شیطان از من دور شو، زیرا امور الهی را اندیشه نمی کنی بلکه چیزهای انسانی را.»

8:34b.MAR.008.034 پس مردم را با شاگردان خود خوانده، گفت: «هر‌که خواهد از عقب من آید، خویشتن را انکارکند و صلیب خود را برداشته، مرا متابعت نماید.

8:35b.MAR.008.035 زیرا هر‌که خواهد جان خود را نجات دهد، آن را هلاک سازد؛ و هر‌که جان خود را بجهت من وانجیل بر باد دهد آن را برهاند.

8:36b.MAR.008.036 زیراکه شخص را چه سود دارد هر گاه تمام دنیا را ببرد و نفس خود را ببازد؟

8:37b.MAR.008.037 یا آنکه آدمی چه چیز را به عوض جان خود بدهد؟زیرا هر‌که در این فرقه زناکار و خطاکار از من و سخنان من شرمنده شود، پسر انسان نیز وقتی که با فرشتگان مقدس درجلال پدر خویش آید، از او شرمنده خواهدگردید.»

8:38b.MAR.008.038 زیرا هر‌که در این فرقه زناکار و خطاکار از من و سخنان من شرمنده شود، پسر انسان نیز وقتی که با فرشتگان مقدس درجلال پدر خویش آید، از او شرمنده خواهدگردید.»

9

9:1b.MAR.009.001 و بدیشان گفت: «هرآینه به شما می‌گویم بعضی از ایستادگان در اینجا می‌باشند که تاملکوت خدا را که به قوت می‌آید نبینند، ذائقه موت را نخواهند چشید.»

9:2b.MAR.009.002 و بعد از شش روز، عیسی پطرس و یعقوب و یوحنا را برداشته، ایشان را تنها بر فراز کوهی به خلوت برد و هیاتش در نظر ایشان متغیر گشت.

9:3b.MAR.009.003 و لباس او درخشان و چون برف بغایت سفید گردید، چنانکه هیچ گازری بر روی زمین نمی تواند چنان سفید نماید.

9:4b.MAR.009.004 و الیاس با موسی بر ایشان ظاهر شده، با عیسی گفتگو می‌کردند.

9:5b.MAR.009.005 پس پطرس ملتفت شده، به عیسی گفت: «ای استاد، بودن ما در اینجا نیکو است! پس سه سایبان می‌سازیم، یکی برای تو و دیگری برای موسی و سومی برای الیاس!»

9:6b.MAR.009.006 از آنرو که نمی دانست چه بگوید، چونکه هراسان بودند.

9:7b.MAR.009.007 ناگاه ابری بر ایشان سایه انداخت و آوازی از ابردر‌رسید که «این است پسر حبیب من، از اوبشنوید.»

9:8b.MAR.009.008 در ساعت گرداگرد خود نگریسته، جزعیسی تنها با خود هیچ‌کس را ندیدند.

9:9b.MAR.009.009 و چون از کوه به زیر می‌آمدند، ایشان راقدغن فرمود که تا پسر انسان از مردگان برنخیزد، از آنچه دیده‌اند کسی را خبر ندهند.

9:10b.MAR.009.010 و این سخن را در خاطر خود نگاه داشته، از یکدیگرسوال می‌کردند که برخاستن از مردگان چه باشد.

9:11b.MAR.009.011 پس از او استفسار کرده، گفتند: «چرا کاتبان می‌گویند که الیاس باید اول بیاید؟»

9:12b.MAR.009.012 او درجواب ایشان گفت که «الیاس البته اول می‌آید وهمه‌چیز را اصلاح می‌نماید و چگونه درباره پسرانسان مکتوب است که می‌باید زحمت بسیارکشد و حقیر شمرده شود.

9:13b.MAR.009.013 لیکن به شمامی گویم که الیاس هم آمد و با وی آنچه خواستندکردند، چنانچه در حق وی نوشته شده است.»

9:14b.MAR.009.014 پس چون نزد شاگردان خود رسید، جمعی کثیر گرد ایشان دید و بعضی از کاتبان را که باایشان مباحثه می‌کردند.

9:15b.MAR.009.015 در ساعت، تمامی خلق چون او را بدیدند در حیرت افتادند و دوان دوان آمده، او را سلام دادند.

9:16b.MAR.009.016 آنگاه از کاتبان پرسید که «با اینها چه مباحثه دارید؟»

9:17b.MAR.009.017 یکی ازآن میان در جواب گفت: «ای استاد، پسر خود رانزد تو آوردم که روحی گنگ دارد،

9:18b.MAR.009.018 و هر جا که او را بگیرد می‌اندازدش، چنانچه کف برآورده، دندانهایم بهم می‌ساید و خشک می‌گردد. پس شاگردان تو را گفتم که او را بیرون کنند، نتوانستند.»

9:19b.MAR.009.019 او ایشان را جواب داده، گفت: «ای فرقه بی‌ایمان تا کی با شما باشم و تا چه حدمتحمل شما شوم! او را نزد من آورید.»

9:20b.MAR.009.020 پس اورا نزد وی آوردند. چون او را دید، فور آن روح او را مصروع کرد تا بر زمین افتاده، کف برآورد وغلطان شد.

9:21b.MAR.009.021 پس از پدر وی پرسید: «چند وقت است که او را این حالت است؟» گفت: «ازطفولیت.

9:22b.MAR.009.022 و بارها او را در آتش و در آب انداخت تا او را هلاک کند. حال اگر می‌توانی بر ماترحم کرده، ما را مدد فرما.»

9:23b.MAR.009.023 عیسی وی راگفت: «اگر می‌توانی‌ایمان آری، مومن را همه‌چیزممکن است.»

9:24b.MAR.009.024 در ساعت پدر طفل فریادبرآورده، گریه‌کنان گفت: «ایمان می‌آورم‌ای خداوند، بی‌ایمانی مرا امداد فرما.»

9:25b.MAR.009.025 چون عیسی دید که گروهی گرد او به شتاب می‌آیند، روح پلید را نهیب داده، به وی فرمود: «ای روح گنگ و کر من تو را حکم می‌کنم از او در آی ودیگر داخل او مشو!»

9:26b.MAR.009.026 پس صیحه زده و او رابشدت مصروع نموده، بیرون آمد و مانند مرده گشت، چنانکه بسیاری گفتند که فوت شد.

9:27b.MAR.009.027 اما عیسی دستش را گرفته، برخیزانیدش که برپاایستاد.

9:28b.MAR.009.028 و چون به خانه در‌آمد، شاگردانش درخلوت از او پرسیدند: «چرا ما نتوانستیم او رابیرون کنیم؟»

9:29b.MAR.009.029 ایشان را گفت: «این جنس به هیچ وجه بیرون نمی رود جز به دعا.»

9:30b.MAR.009.030 و از آنجا روانه شده، در جلیل می‌گشتند ونمی خواست کسی او را بشناسد،

9:31b.MAR.009.031 زیرا که شاگردان خود را اعلام فرموده، می‌گفت: «پسرانسان به‌دست مردم تسلیم می‌شود و او راخواهند کشت و بعد از مقتول شدن، روز سوم خواهد برخاست.»

9:32b.MAR.009.032 اما این سخن را درک نکردند و ترسیدند که از او بپرسند.

9:33b.MAR.009.033 و وارد کفرناحوم شده، چون به خانه درآمد، از ایشان پرسید که «در بین راه با یک دیگرچه مباحثه می‌کردید؟»

9:34b.MAR.009.034 اما ایشان خاموش ماندند، از آنجا که در راه با یکدیگر گفتگومی کردند در اینکه کیست بزرگتر.

9:35b.MAR.009.035 پس نشسته، آن دوازده را طلبیده، بدیشان گفت: «هر‌که می‌خواهد مقدم باشد موخر و غلام همه بود.

9:36b.MAR.009.036 پس طفلی را برداشته، در میان ایشان بر پا نمودو او را در آغوش کشیده، به ایشان گفت:

9:37b.MAR.009.037 «هرکه یکی از این کودکان را به اسم من قبول کند، مراقبول کرده است و هر‌که مرا پذیرفت نه مرا بلکه فرستنده مرا پذیرفته باشد.

9:38b.MAR.009.038 آنگاه یوحنا ملتفت شده، بدو گفت: «ای استاد، شخصی را دیدیم که به نام تو دیوها بیرون می‌کرد و متابعت ما نمی نمود؛ و چون متابعت مانمی کرد، او را ممانعت نمودیم.»

9:39b.MAR.009.039 عیسی گفت: «او را منع مکنید، زیرا هیچ‌کس نیست که معجزه‌ای به نام من بنماید و بتواند به زودی درحق من بد گوید.

9:40b.MAR.009.040 زیرا هر‌که ضد ما نیست باماست.

9:41b.MAR.009.041 و هر‌که شما را از این‌رو که از آن مسیح هستید، کاسه‌ای آب به اسم من بنوشاند، هرآینه به شما می‌گویم اجر خود را ضایع نخواهد کرد.

9:42b.MAR.009.042 و هر‌که یکی از این کودکان را که به من ایمان آورند، لغزش دهد، او را بهتر است که سنگ آسیایی بر گردنش آویخته، در دریا افکنده شود.

9:43b.MAR.009.043 پس هرگاه دستت تو را بلغزاند، آن را ببرزیرا تو را بهتر است که شل داخل حیات شوی، ازاینکه با دو دست وارد جهنم گردی، در آتشی که خاموشی نپذیرد؛

9:44b.MAR.009.044 جایی که کرم ایشان نمیرد وآتش، خاموشی نپذیرد.

9:45b.MAR.009.045 و هرگاه پایت تو رابلغزاند، قطعش کن زیرا تو را مفیدتر است که لنگ داخل حیات شوی از آنکه با دو پا به جهنم افکنده شوی، در آتشی که خاموشی نپذیرد؛

9:46b.MAR.009.046 آنجایی که کرم ایشان نمیرد و آتش، خاموش نشود.

9:47b.MAR.009.047 و هر گاه چشم تو تو را لغزش دهد، قلعش کن زیرا تو را بهتر است که با یک چشم داخل ملکوت خدا شوی، از آنکه با دو چشم درآتش جهنم انداخته شوی،

9:48b.MAR.009.048 جایی که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموشی نیابد.

9:49b.MAR.009.049 زیرا هرکس به آتش، نمکین خواهد شد و هر قربانی به نمک، نمکین می‌گردد.نمک نیکو است، لیکن هر گاه نمک فاسد گردد به چه چیز آن را اصلاح می‌کنید؟ پس در خود نمک بدارید و با یکدیگرصلح نمایید.»

9:50b.MAR.009.050 نمک نیکو است، لیکن هر گاه نمک فاسد گردد به چه چیز آن را اصلاح می‌کنید؟ پس در خود نمک بدارید و با یکدیگرصلح نمایید.»

10

10:1b.MAR.010.001 و از آنجا برخاسته، از آن طرف اردن به نواحی یهودیه آمد. و گروهی باز نزدوی جمع شدند و او برحسب عادت خود، بازبدیشان تعلیم می‌داد.

10:2b.MAR.010.002 آنگاه فریسیان پیش آمده، از روی امتحان ازاو سوال نمودند که «آیا مرد را طلاق دادن زن خویش جایز است.»

10:3b.MAR.010.003 در جواب ایشان گفت: «موسی شما را چه فرموده است؟»

10:4b.MAR.010.004 گفتند: «موسی اجازت داد که طلاق نامه بنویسند و رهاکنند.»

10:5b.MAR.010.005 عیسی در جواب ایشان گفت: «به‌سبب سنگدلی شما این حکم را برای شما نوشت.

10:6b.MAR.010.006 لیکن از ابتدای خلقت، خدا ایشان را مرد و زن آفرید.

10:7b.MAR.010.007 از آن جهت باید مرد پدر و مادر خود را ترک کرده، با زن خویش بپیوندد،

10:8b.MAR.010.008 و این دو یک تن خواهند بود چنانکه از آن پس دو نیستند بلکه یک جسد.

10:9b.MAR.010.009 پس آنچه خدا پیوست، انسان آن راجدا نکند.»

10:10b.MAR.010.010 و در خانه باز شاگردانش از این مقدمه ازوی سوال نمودند.

10:11b.MAR.010.011 بدیشان گفت: «هر‌که زن خود را طلاق دهد و دیگری را نکاح کند، بر‌حق وی زنا کرده باشد.

10:12b.MAR.010.012 و اگر زن از شوهر خود جداشود و منکوحه دیگری گردد، مرتکب زنا شود.»

10:13b.MAR.010.013 و بچه های کوچک را نزد او آوردند تاایشان را لمس نماید؛ اما شاگردان آورندگان رامنع کردند.

10:14b.MAR.010.014 چون عیسی این را بدید، خشم نموده، بدیشان گفت: «بگذارید که بچه های کوچک نزد من آیند و ایشان را مانع نشوید، زیراملکوت خدا از امثال اینها است.

10:15b.MAR.010.015 هرآینه به شما می‌گویم هر‌که ملکوت خدا را مثل بچه کوچک قبول نکند، داخل آن نشود.»

10:16b.MAR.010.016 پس ایشان را در آغوش کشید و دست بر ایشان نهاده، برکت داد.

10:17b.MAR.010.017 چون به راه می‌رفت، شخصی دوان دوان آمده، پیش او زانو زده، سوال نمود که «ای استادنیکو چه کنم تا وارث حیات جاودانی شوم؟

10:18b.MAR.010.018 عیسی بدو گفت: «چرا مرا نیکو گفتی و حال آنکه کسی نیکو نیست جز خدا فقط؟

10:19b.MAR.010.019 احکام را می دانی، زنا مکن، قتل مکن، دزدی مکن، شهادت دروغ مده، دغابازی مکن، پدر و مادر خود راحرمت دار.»

10:20b.MAR.010.020 او در جواب وی گفت: «ای استاد، این همه را از طفولیت نگاه داشتم.»

10:21b.MAR.010.021 عیسی به وی نگریسته، او را محبت نمود وگفت: «تو را یک چیز ناقص است: برو و آنچه داری بفروش و به فقرا بده که در آسمان گنجی خواهی یافت و بیا صلیب را برداشته، مرا پیروی کن.»

10:22b.MAR.010.022 لیکن او از این سخن ترش رو و محزون گشته، روانه گردید زیرا اموال بسیار داشت.

10:23b.MAR.010.023 آنگاه عیسی گرداگرد خود نگریسته، به شاگردان خود گفت: «چه دشوار است که توانگران داخل ملکوت خدا شوند.»

10:24b.MAR.010.024 چون شاگردانش از سخنان او در حیرت افتادند، عیسی باز توجه نموده، بدیشان گفت: «ای فرزندان، چه دشوار است دخول آنانی که به مال و اموال توکل دارند در ملکوت خدا!

10:25b.MAR.010.025 سهل تر است که شتر به سوراخ سوزن درآید از اینکه شخص دولتمند به ملکوت خدا داخل شود!»

10:26b.MAR.010.026 ایشان بغایت متحیرگشته، با یکدیگر می‌گفتند: «پس که می‌تواندنجات یابد؟»

10:27b.MAR.010.027 عیسی به ایشان نظر کرده، گفت: «نزد انسان محال است لیکن نزد خدا نیست زیراکه همه‌چیز نزد خدا ممکن است.»

10:28b.MAR.010.028 پطرس بدوگفتن گرفت که «اینک ما همه‌چیز را ترک کرده، تورا پیروی کرده‌ایم.»

10:29b.MAR.010.029 عیسی جواب فرمود: «هرآینه به شما می‌گویم کسی نیست که خانه یابرادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا زن یا اولاد یااملاک را بجهت من و انجیل ترک کند،

10:30b.MAR.010.030 جزاینکه الحال در این زمان صد چندان یابد ازخانه‌ها و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و املاک با زحمات، و در عالم آینده حیات جاودانی را.

10:31b.MAR.010.031 اما بسا اولین که آخرین می‌گردندو آخرین اولین.»

10:32b.MAR.010.032 و چون در راه به سوی اورشلیم می‌رفتند وعیسی در جلو ایشان می‌خرامید، در حیرت افتادند و چون از عقب او می‌رفتند، ترس بر ایشان مستولی شد. آنگاه آن دوازده را باز به کنارکشیده، شروع کرد به اطلاع دادن به ایشان از آنچه بر وی وارد می‌شد،

10:33b.MAR.010.033 که «اینک به اورشلیم می‌رویم و پسر انسان به‌دست روسای کهنه وکاتبان تسلیم شود و بر وی فتوای قتل دهند و اورا به امتها سپارند،

10:34b.MAR.010.034 و بر وی سخریه نموده، تازیانه‌اش زنند و آب دهان بر وی افکنده، او راخواهند کشت و روز سوم خواهد برخاست.»

10:35b.MAR.010.035 آنگاه یعقوب و یوحنا دو پسر زبدی نزدوی آمده، گفتند: «ای استاد، می‌خواهیم آنچه ازتو سوال کنیم برای ما بکنی.»

10:36b.MAR.010.036 ایشان را گفت: «چه می‌خواهید برای شما بکنم؟»

10:37b.MAR.010.037 گفتند: «به ما عطا فرما که یکی به طرف راست و دیگری برچپ تو در جلال تو بنشینیم.»

10:38b.MAR.010.038 عیسی ایشان راگفت: «نمی فهمید آنچه می‌خواهید. آیا می‌توانیدآن پیاله‌ای را که من می‌نوشم، بنوشید و تعمیدی را که من می‌پذیرم، بپذیرید؟»

10:39b.MAR.010.039 وی را گفتند: «می‌توانیم.» عیسی بدیشان گفت: «پیاله‌ای را که من می‌نوشم خواهید آشامید و تعمیدی را که من می‌پذیرم خواهید پذیرفت.

10:40b.MAR.010.040 لیکن نشستن به‌دست راست و چپ من از آن من نیست که بدهم جز آنانی را که از بهر ایشان مهیا شده است.»

10:41b.MAR.010.041 وآن ده نفر چون شنیدند بر یعقوب و یوحنا خشم گرفتند.

10:42b.MAR.010.042 عیسی ایشان را خوانده، به ایشان گفت: «می‌دانید آنانی که حکام امتها شمرده می‌شوند برایشان ریاست می‌کنند و بزرگانشان بر ایشان مسلطند.

10:43b.MAR.010.043 لیکن در میان شما چنین نخواهد بود، بلکه هر‌که خواهد در میان شما بزرگ شود، خادم شما باشد.

10:44b.MAR.010.044 و هر‌که خواهد مقدم بر شما شود، غلام همه باشد.

10:45b.MAR.010.045 زیرا که پسر انسان نیز نیامده تامخدوم شود بلکه تا خدمت کند و تا جان خود رافدای بسیاری کند.»

10:46b.MAR.010.046 و وارد اریحا شدند. و وقتی که او باشاگردان خود و جمعی کثیر از اریحا بیرون می‌رفت، بارتیمائوس کور، پسر تیماوس بر کناره راه نشسته، گدایی می‌کرد.

10:47b.MAR.010.047 چون شنید که عیسی ناصری است، فریاد کردن گرفت و گفت: «ای عیسی ابن داود بر من ترحم کن.»

10:48b.MAR.010.048 و چندان‌که بسیاری او را نهیب می‌دادند که خاموش شود، زیادتر فریاد برمی آورد که پسر داودا بر من ترحم فرما.

10:49b.MAR.010.049 پس عیسی ایستاده، فرمود تا او را بخوانند. آنگاه آن کور را خوانده، بدو گفتند: «خاطر جمع دار برخیز که تو را می‌خواند.»

10:50b.MAR.010.050 درساعت ردای خود را دور انداخته، بر پا جست ونزد عیسی آمد.

10:51b.MAR.010.051 عیسی به وی التفات نموده، گفت: «چه می‌خواهی از بهر تو نمایم؟» کور بدوگفت: «یا سیدی آنکه بینایی یابم.»عیسی بدوگفت: «برو که ایمانت تو را شفا داده است.» درساعت بینا گشته، از عقب عیسی در راه روانه شد.

10:52b.MAR.010.052 عیسی بدوگفت: «برو که ایمانت تو را شفا داده است.» درساعت بینا گشته، از عقب عیسی در راه روانه شد.

11

11:1b.MAR.011.001 و چون نزدیک به اورشلیم به بیت‌فاجی و بیت عنیا بر کوه زیتون رسیدند، دو نفراز شاگردان خود را فرستاده،

11:2b.MAR.011.002 بدیشان گفت: «بدین قریه‌ای که پیش روی شما است بروید وچون وارد آن شدید، درساعت کره الاغی را بسته خواهید یافت که تا به حال هیچ‌کس بر آن سوارنشده؛ آن را باز کرده، بیاورید.

11:3b.MAR.011.003 و هرگاه کسی به شما گوید چرا چنین می‌کنید، گویید خداوندبدین احتیاج دارد؛ بی‌تامل آن را به اینجا خواهدفرستاد.»

11:4b.MAR.011.004 پس رفته کره‌ای بیرون دروازه درشارع عام بسته یافتند و آن را باز می‌کردند،

11:5b.MAR.011.005 که بعضی از حاضرین بدیشان گفتند: «چه‌کار داریدکه کره را باز می‌کنید؟»

11:6b.MAR.011.006 آن دو نفر چنانکه عیسی فرموده بود، بدیشان گفتند. پس ایشان را اجازت دادند.

11:7b.MAR.011.007 آنگاه کره را به نزد عیسی آورده، رخت خود را بر آن افکندند تا بر آن سوار شد.

11:8b.MAR.011.008 وبسیاری رختهای خود و بعضی شاخه‌ها ازدرختان بریده، بر راه گسترانیدند.

11:9b.MAR.011.009 و آنانی که پیش و پس می‌رفتند، فریادکنان می‌گفتند: «هوشیعانا، مبارک باد کسی‌که به نام خداوندمی آید.

11:10b.MAR.011.010 مبارک باد ملکوت پدر ما داود که می‌آید به اسم خداوند. هوشیعانا در اعلی علیین.»

11:11b.MAR.011.011 و عیسی وارد اورشلیم شده، به هیکل درآمد وبه همه‌چیز ملاحظه نمود. چون وقت شام شد باآن دوازده به بیت عنیا رفت.

11:12b.MAR.011.012 بامدادان چون از بیت عنیا بیرون می‌آمدند، گرسنه شد.

11:13b.MAR.011.013 ناگاه درخت انجیری که برگ داشت از دور دیده، آمد تا شاید چیزی بر آن بیابد. اما چون نزد آن رسید، جز برگ بر آن هیچ نیافت زیرا که موسم انجیر نرسیده بود.

11:14b.MAR.011.014 پس عیسی توجه نموده، بدان فرمود: «از این پس تا به ابد، هیچ‌کس از تو میوه نخواهد خورد.» وشاگردانش شنیدند.

11:15b.MAR.011.015 پس وارد اورشلیم شدند. و چون عیسی داخل هیکل گشت، به بیرون کردن آنانی که درهیکل خرید و فروش می‌کردند شروع نمود وتخت های صرافان و کرسیهای کبوترفروشان راواژگون ساخت،

11:16b.MAR.011.016 و نگذاشت که کسی با ظرفی از میان هیکل بگذرد،

11:17b.MAR.011.017 و تعلیم داده، گفت: «آیامکتوب نیست که خانه من خانه عبادت تمامی امتها نامیده خواهد شد؟ اما شما آن را مغاره دزدان ساخته‌اید.»

11:18b.MAR.011.018 چون روسای کهنه و کاتبان این را بشنیدند، در صدد آن شدند که او را چطور هلاک سازندزیرا که از وی ترسیدند چون که همه مردم ازتعلیم وی متحیر می‌بودند.

11:19b.MAR.011.019 چون شام شد، از شهر بیرون رفت.

11:20b.MAR.011.020 صبحگاهان، در اثنای راه، درخت انجیر رااز ریشه خشک یافتند.

11:21b.MAR.011.021 پطرس به‌خاطر آورده، وی را گفت: «ای استاد، اینک درخت انجیری که نفرینش کردی خشک شده!»

11:22b.MAR.011.022 عیسی در جواب ایشان گفت: «به خدا ایمان آورید،

11:23b.MAR.011.023 زیرا که هرآینه به شما می‌گویم هر‌که بدین کوه گویدمنتقل شده، به دریا افکنده شو و در دل خود شک نداشته باشد بلکه یقین دارد که آنچه گویدمی شود، هرآینه هر‌آنچه گوید بدو عطا شود.

11:24b.MAR.011.024 بنابراین به شما می‌گویم آنچه در عبادت سوال می‌کنید، یقین بدانید که آن را یافته‌اید و به شماعطا خواهد شد.

11:25b.MAR.011.025 و وقتی که به دعا بایستید، هرگاه کسی به شما خطا کرده باشد، او را ببخشید تاآنکه پدر شما نیز که در آسمان است، خطایای شما را معاف دارد.

11:26b.MAR.011.026 اما هرگاه شما نبخشید، پدر شما نیز که درآسمان است تقصیرهای شما را نخواهد بخشید.»

11:27b.MAR.011.027 و باز به اورشلیم آمدند. و هنگامی که او درهیکل می‌خرامید، روسای کهنه و کاتبان و مشایخ نزد وی آمده،

11:28b.MAR.011.028 گفتندش: «به چه قدرت این کارها را می‌کنی و کیست که این قدرت را به توداده است تا این اعمال را به‌جا آری؟»

11:29b.MAR.011.029 عیسی در جواب ایشان گفت: «من از شما نیز سخنی می پرسم، مرا جواب دهید تا من هم به شما گویم به چه قدرت این کارها را می‌کنم.

11:30b.MAR.011.030 تعمید یحیی ازآسمان بود یا از انسان؟ مرا جواب دهید.»

11:31b.MAR.011.031 ایشان در دلهای خود تفکر نموده، گفتند: «اگرگوییم از آسمان بود، هرآینه گوید پس چرا بدوایمان نیاوردید.

11:32b.MAR.011.032 و اگر گوییم از انسان بود، » ازخلق بیم داشتند از آنجا که همه یحیی را نبی‌ای برحق می‌دانستند.پس در جواب عیسی گفتند: «نمی دانیم.» عیسی بدیشان جواب داد: «من هم شما را نمی گویم که به کدام قدرت این کارها را به‌جا می‌آورم.»

11:33b.MAR.011.033 پس در جواب عیسی گفتند: «نمی دانیم.» عیسی بدیشان جواب داد: «من هم شما را نمی گویم که به کدام قدرت این کارها را به‌جا می‌آورم.»

12

12:1b.MAR.012.001 پس به مثل‌ها به ایشان آغاز سخن نمودکه «شخصی تاکستانی غرس نموده، حصاری گردش کشید و چرخشتی بساخت وبرجی بنا کرده، آن را به دهقانان سپرد و سفر کرد.

12:2b.MAR.012.002 و در موسم، نوکری نزد دهقانان فرستاد تا ازمیوه باغ از باغبانان بگیرد.

12:3b.MAR.012.003 اما ایشان او را گرفته، زدند و تهی‌دست روانه نمودند.

12:4b.MAR.012.004 باز نوکری دیگرنزد ایشان روانه نمود. او را نیز سنگسار کرده، سراو را شکستند و بی‌حرمت کرده، برگردانیدندش.

12:5b.MAR.012.005 پس یک نفر دیگر فرستاده، او را نیز کشتند و بسادیگران را که بعضی را زدند و بعضی را به قتل رسانیدند.

12:6b.MAR.012.006 و بالاخره یک پسر حبیب خود راباقی داشت. او را نزد ایشان فرستاده، گفت: پسرمرا حرمت خواهند داشت.

12:7b.MAR.012.007 لیکن دهقانان با خودگفتند: این وارث است؛ بیایید او را بکشیم تامیراث از آن ما گردد.

12:8b.MAR.012.008 پس او را گرفته، مقتول ساختند و او را بیرون از تاکستان افکندند.

12:9b.MAR.012.009 پس صاحب تاکستان چه خواهد کرد؟ او خواهدآمد و آن باغبان را هلاک ساخته، باغ را به دیگران خواهد سپرد.

12:10b.MAR.012.010 آیا این نوشته رانخوانده‌اید: سنگی که معمارانش رد کردند، همان سر زاویه گردید؟

12:11b.MAR.012.011 این از جانب خداوند شد و در نظر ما عجیب است.

12:12b.MAR.012.012 آنگاه خواستند او را گرفتار سازند، اما از خلق می‌ترسیدند، زیرا می‌دانستند که این مثل رابرای ایشان آورد. پس او را واگذارده، برفتند.

12:13b.MAR.012.013 و چند نفر از فریسیان و هیرودیان را نزدوی فرستادند تا او را به سخنی به دام آورند.

12:14b.MAR.012.014 ایشان آمده، بدو گفتند: «ای استاد، ما را یقین است که تو راستگو هستی و از کسی باک نداری، چون که به ظاهر مردم نمی نگری بلکه طریق خدارا به راستی تعلیم می‌نمایی. جزیه دادن به قیصرجایز است یا نه؟ بدهیم یا ندهیم؟

12:15b.MAR.012.015 اما اوریاکاری ایشان را درک کرده، بدیشان گفت: «چرامرا امتحان می‌کنید؟ دیناری نزد من آرید تا آن راببینم.»

12:16b.MAR.012.016 چون آن را حاضر کردند، بدیشان گفت: «این صورت و رقم از آن کیست؟» وی راگفتند: «از آن قیصر.»

12:17b.MAR.012.017 عیسی در جواب ایشان گفت: «آنچه از قیصر است، به قیصر رد کنید وآنچه از خداست، به خدا.» و از او متعجب شدند.

12:18b.MAR.012.018 و صدوقیان که منکر هستند نزد وی آمده، از او سوال نموده، گفتند:

12:19b.MAR.012.019 «ای استاد، موسی به ما نوشت که هرگاه برادر کسی بمیرد و زنی بازگذاشته، اولادی نداشته باشد، برادرش زن او رابگیرد تا از بهر برادر خود نسلی پیدا نماید.

12:20b.MAR.012.020 پس هفت برادر بودند که نخستین، زنی گرفته، بمرد واولادی نگذاشت.

12:21b.MAR.012.021 پس ثانی او را گرفته، هم بی‌اولاد فوت شد و همچنین سومی.

12:22b.MAR.012.022 تا آنکه آن هفت او را گرفتند و اولادی نگذاشتند و بعد ازهمه، زن فوت شد.

12:23b.MAR.012.023 پس در قیامت چون برخیزند، زن کدام‌یک از ایشان خواهد بود ازآنجهت که هر هفت، او را به زنی گرفته بودند؟»

12:24b.MAR.012.024 عیسی در جواب ایشان گفت: «آیا گمراه نیستید از آنرو که کتب و قوت خدا را نمی دانید؟

12:25b.MAR.012.025 زیرا هنگامی که از مردگان برخیزند، نه نکاح می‌کنند و نه منکوحه می‌گردند، بلکه مانندفرشتگان، در آسمان می‌باشند.

12:26b.MAR.012.026 اما در باب مردگان که برمی خیزند، در کتاب موسی در ذکربوته نخوانده‌اید چگونه خدا او را خطاب کرده، گفت که منم خدای ابراهیم و خدای اسحاق وخدای یعقوب.

12:27b.MAR.012.027 و او خدای مردگان نیست بلکه خدای زندگان است. پس شما بسیار گمراه شده‌اید.»

12:28b.MAR.012.028 و یکی از کاتبان، چون مباحثه ایشان را شنیده، دید که ایشان را جواب نیکو داد، پیش آمده، از او پرسید که «اول همه احکام کدام است؟»

12:29b.MAR.012.029 عیسی او را جواب داد که «اول همه احکام این است که بشنو‌ای اسرائیل، خداوندخدای ما خداوند واحد است.

12:30b.MAR.012.030 و خداوندخدای خود را به تمامی دل و تمامی جان وتمامی خاطر و تمامی قوت خود محبت نما، که اول از احکام این است.

12:31b.MAR.012.031 و دوم مثل اول است که همسایه خود را چون نفس خود محبت نما. بزرگتر از این دو، حکمی نیست.»

12:32b.MAR.012.032 کاتب وی راگفت: «آفرین‌ای استاد، نیکو گفتی، زیرا خداواحد است و سوای او دیگری نیست،

12:33b.MAR.012.033 و او رابه تمامی دل و تمامی فهم و تمامی نفس و تمامی قوت محبت نمودن و همسایه خود را مثل خودمحبت نمودن، از همه قربانی های سوختنی وهدایا افضل است.»

12:34b.MAR.012.034 چون عیسی بدید که عاقلانه جواب داد، به وی گفت: «از ملکوت خدادور نیستی.» و بعد از آن، هیچ‌کس جرات نکردکه از او سوالی کند.

12:35b.MAR.012.035 و هنگامی که عیسی در هیکل تعلیم می‌داد، متوجه شده، گفت: «چگونه کاتبان می‌گویند که مسیح پسر داود است؟

12:36b.MAR.012.036 و حال آنکه خود داود در روح‌القدس می‌گوید که خداوند به خداوند من گفت برطرف راست من بنشین تا دشمنان تو را پای انداز تو سازم؟

12:37b.MAR.012.037 خودداود او را خداوند می‌خواند؛ پس چگونه او راپسر می‌باشد؟» و عوام الناس کلام او را به خشنودی می‌شنیدند.

12:38b.MAR.012.038 پس در تعلیم خود گفت: «از کاتبان احتیاطکنید که خرامیدن در لباس دراز و تعظیم های دربازارها

12:39b.MAR.012.039 و کرسی های اول در کنایس و جایهای صدر در ضیافت‌ها را دوست می‌دارند.

12:40b.MAR.012.040 اینان که خانه های بیوه‌زنان را می‌بلعند و نماز را به ریاطول می‌دهند، عقوبت شدیدتر خواهند یافت.»

12:41b.MAR.012.041 و عیسی در مقابل بیت‌المال نشسته، نظاره می‌کرد که مردم به چه وضع پول به بیت‌المال می‌اندازند؛ و بسیاری از دولتمندان، بسیارمی انداختند.

12:42b.MAR.012.042 آنگاه بیوه‌زنی فقیر آمده، دوفلس که یک ربع باشد انداخت.

12:43b.MAR.012.043 پس شاگردان خود را پیش خوانده، به ایشان گفت: «هرآینه به شما می‌گویم این بیوه‌زن مسکین از همه آنانی که در خزانه انداختند، بیشتر داد.زیرا که همه ایشان از زیادتی خود دادند، لیکن این زن ازحاجتمندی خود، آنچه داشت انداخت، یعنی تمام معیشت خود را.»

12:44b.MAR.012.044 زیرا که همه ایشان از زیادتی خود دادند، لیکن این زن ازحاجتمندی خود، آنچه داشت انداخت، یعنی تمام معیشت خود را.»

13

13:1b.MAR.013.001 و چون او از هیکل بیرون می‌رفت، یکی از شاگردانش بدو گفت: «ای استادملاحظه فرما چه نوع سنگها و چه عمارت ها است!»

13:2b.MAR.013.002 عیسی در جواب وی گفت: «آیا این عمارت های عظیمه را می‌نگری؟ بدان که سنگی بر سنگی گذارده نخواهد شد، مگر آنکه به زیرافکنده شود!»

13:3b.MAR.013.003 و چون او بر کوه زیتون، مقابل هیکل نشسته بود، پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس سر ازوی پرسیدند:

13:4b.MAR.013.004 «ما را خبر بده که این امور کی واقع می‌شود و علامت نزدیک شدن این امورچیست؟»

13:5b.MAR.013.005 آنگاه عیسی در جواب ایشان سخن آغازکرد که «زنهار کسی شما را گمراه نکند!

13:6b.MAR.013.006 زیرا که بسیاری به نام من آمده، خواهند گفت که من هستم و بسیاری را گمراه خواهند نمود.

13:7b.MAR.013.007 اما چون جنگها و اخبار جنگها را بشنوید، مضطرب مشوید زیرا که وقوع این حوادث ضروری است لیکن انتها هنوز نیست.

13:8b.MAR.013.008 زیرا که امتی بر امتی ومملکتی بر مملکتی خواهند برخاست و زلزله هادر جایها حادث خواهد شد و قحطی‌ها واغتشاش‌ها پدید می‌آید؛ و اینها ابتدای دردهای زه می‌باشد.

13:9b.MAR.013.009 «لیکن شما از برای خود احتیاط کنید زیرا که شما را به شوراها خواهند سپرد و در کنایس تازیانه‌ها خواهند زد و شما را پیش حکام وپادشاهان بخاطر من حاضر خواهند کرد تا برایشان شهادتی شود.

13:10b.MAR.013.010 و لازم است که انجیل اول بر تمامی امتها موعظه شود.

13:11b.MAR.013.011 و چون شما راگرفته، تسلیم کنند، میندیشید که چه بگویید ومتفکر مباشید بلکه آنچه در آن ساعت به شما عطاشود، آن را گویید زیرا گوینده شما نیستید بلکه روح‌القدس است.

13:12b.MAR.013.012 آنگاه برادر، برادر را و پدر، فرزند را به هلاکت خواهند سپرد و فرزندان بروالدین خود برخاسته، ایشان را به قتل خواهندرسانید.

13:13b.MAR.013.013 و تمام خلق بجهت اسم من شما رادشمن خواهند داشت. اما هر‌که تا به آخر صبرکند، همان نجات یابد.

13:14b.MAR.013.014 «پس چون مکروه ویرانی را که به زبان دانیال نبی گفته شده است، در جایی که نمی بایدبرپا بینید - آنکه می‌خواند بفهمد - آنگاه آنانی که در یهودیه می‌باشند، به کوهستان فرار کنند،

13:15b.MAR.013.015 و هر‌که بر بام باشد، به زیر نیاید و به خانه داخل نشود تا چیزی از آن ببرد،

13:16b.MAR.013.016 و آنکه در مزرعه است، برنگردد تا رخت خود را بردارد.

13:17b.MAR.013.017 اما وای بر آبستنان و شیر دهندگان در آن ایام.

13:18b.MAR.013.018 و دعاکنید که فرار شما در زمستان نشود،

13:19b.MAR.013.019 زیرا که درآن ایام، چنان مصیبتی خواهد شد که از ابتدای خلقتی که خدا آفرید تاکنون نشده و نخواهد شد.

13:20b.MAR.013.020 و اگر خداوند آن روزها را کوتاه نکردی، هیچ بشری نجات نیافتی. لیکن بجهت برگزیدگانی که انتخاب نموده است، آن ایام را کوتاه ساخت.

13:21b.MAR.013.021 «پس هرگاه کسی به شما گوید اینک مسیح در اینجاست یا اینک در آنجا، باور مکنید.

13:22b.MAR.013.022 زانرو که مسیحان دروغ و انبیای کذبه ظاهرشده، آیات و معجزات از ایشان صادر خواهدشد، بقسمی که اگر ممکن بودی، برگزیدگان را هم گمراه نمودندی.

13:23b.MAR.013.023 لیکن شما برحذر باشید!

13:24b.MAR.013.024 و درآن روزهای بعد از آن مصیبت خورشید تاریک گردد و ماه نور خود را بازگیرد،

13:25b.MAR.013.025 و ستارگان ازآسمان فرو ریزند و قوای افلاک متزلزل خواهدگشت.

13:26b.MAR.013.026 آنگاه پسر انسان را بینند که با قوت وجلال عظیم بر ابرها می‌آید.

13:27b.MAR.013.027 در آن وقت، فرشتگان خود را از جهات اربعه از انتهای زمین تابه اقصای فلک فراهم خواهد آورد.

13:28b.MAR.013.028 «الحال از درخت انجیر مثلش را فراگیریدکه چون شاخه‌اش نازک شده، برگ می‌آوردمی دانید که تابستان نزدیک است.

13:29b.MAR.013.029 همچنین شما نیز چون این چیزها را واقع بینید، بدانید که نزدیک بلکه بر در است.

13:30b.MAR.013.030 هرآینه به شمامی گویم تا جمیع این حوادث واقع نشود، این فرقه نخواهند گذشت.

13:31b.MAR.013.031 آسمان و زمین زایل می‌شود، لیکن کلمات من هرگز زایل نشود.

13:32b.MAR.013.032 ولی از آن روز و ساعت غیر از پدرهیچ‌کس اطلاع ندارد، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم.

13:33b.MAR.013.033 «پس برحذر و بیدار شده، دعا کنیدزیرا نمی دانید که آن وقت کی می‌شود.

13:34b.MAR.013.034 مثل کسی‌که عازم سفر شده، خانه خود را واگذارد وخادمان خود را قدرت داده، هر یکی را به شغلی خاص مقرر نماید و دربان را امر فرماید که بیداربماند.

13:35b.MAR.013.035 پس بیدار باشید زیرا نمی دانید که در چه وقت صاحب‌خانه می‌آید، در شام یا نصف شب یا بانگ خروس یا صبح.

13:36b.MAR.013.036 مبادا ناگهان آمده شما را خفته یابد.اما آنچه به شما می‌گویم، به همه می‌گویم: بیدار باشید!»

13:37b.MAR.013.037 اما آنچه به شما می‌گویم، به همه می‌گویم: بیدار باشید!»

14

14:1b.MAR.014.001 و بعد از دو روز، عید فصح و فطیر بودکه روسای کهنه و کاتبان مترصد بودندکه به چه حیله او را دستگیر کرده، به قتل رسانند.

14:2b.MAR.014.002 لیکن می‌گفتند: «نه در عید مبادا در قوم اغتشاشی پدید آید.»

14:3b.MAR.014.003 و هنگامی که او در بیت عنیا در خانه شمعون ابرص به غذا نشسته بود، زنی با شیشه‌ای از عطرگرانبها از سنبل خالص آمده، شیشه را شکسته، برسر وی ریخت.

14:4b.MAR.014.004 و بعضی در خود خشم نموده، گفتند: «چرا این عطر تلف شد؟

14:5b.MAR.014.005 زیرا ممکن بوداین عطر زیادتر از سیصد دینار فروخته، به فقراداده شود.» و آن زن را سرزنش نمودند.

14:6b.MAR.014.006 اماعیسی گفت: «او را واگذارید! از برای چه او رازحمت می‌دهید؟ زیرا که با من کاری نیکو کرده است،

14:7b.MAR.014.007 زیرا که فقرا را همیشه با خود دارید وهرگاه بخواهید می‌توانید با ایشان احسان کنید، لیکن مرا با خود دائم ندارید.

14:8b.MAR.014.008 آنچه در قوه اوبود کرد، زیرا که جسد مرا بجهت دفن، پیش تدهین کرد.

14:9b.MAR.014.009 هرآینه به شما می‌گویم در هر جایی از تمام عالم که به این انجیل موعظه شود، آنچه این زن کرد نیز بجهت یادگاری وی مذکور خواهد شد.»

14:10b.MAR.014.010 پس یهودای اسخریوطی که یکی از آن دوازده بود، به نزد روسای کهنه رفت تا او رابدیشان تسلیم کند.

14:11b.MAR.014.011 ایشان سخن او را شنیده، شاد شدند و بدو وعده دادند که نقدی بدو بدهند. و او در صدد فرصت موافق برای گرفتاری وی برآمد.

14:12b.MAR.014.012 و روز اول از عید فطیر که در آن فصح راذبح می‌کردند، شاگردانش به وی گفتند: «کجامی خواهی برویم تدارک بینیم تا فصح رابخوری؟»

14:13b.MAR.014.013 پس دو نفر از شاگردان خود رافرستاده، بدیشان گفت: «به شهر بروید و شخصی با سبوی آب به شما خواهد برخورد. از عقب وی بروید،

14:14b.MAR.014.014 و به هرجایی که درآید صاحب‌خانه راگویید: استاد می‌گوید مهمانخانه کجا است تافصح را با شاگردان خود آنجا صرف کنم؟

14:15b.MAR.014.015 و اوبالاخانه بزرگ مفروش و آماده به شما نشان می‌دهد. آنجا از بهر ما تدارک بینید.»

14:16b.MAR.014.016 شاگردانش روانه شدند و به شهر رفته، چنانکه او فرموده بود، یافتند و فصح را آماده ساختند.

14:17b.MAR.014.017 شامگاهان با آن دوازده آمد.

14:18b.MAR.014.018 و چون نشسته غذا می‌خوردند، عیسی گفت: «هرآینه به شما می‌گویم که، یکی از شما که با من غذامی خورد، مرا تسلیم خواهد کرد.»

14:19b.MAR.014.019 ایشان غمگین گشته، یک یک گفتن گرفتند که آیا من آنم و دیگری که آیا من هستم.

14:20b.MAR.014.020 او در جواب ایشان گفت: «یکی از دوازده که با من دست در قاب فروبرد!

14:21b.MAR.014.021 به درستی که پسر انسان بطوری که درباره او مکتوب است، رحلت می‌کند. لیکن وای بر آن کسی‌که پسر انسان به واسطه او تسلیم شود. او رابهتر می‌بود که تولد نیافتی.»

14:22b.MAR.014.022 و چون غذا می‌خوردند، عیسی نان راگرفته، برکت داد و پاره کرده، بدیشان داد و گفت: «بگیرید و بخورید که این جسد من است.»

14:23b.MAR.014.023 وپیاله‌ای گرفته، شکر نمود و به ایشان داد و همه ازآن آشامیدند

14:24b.MAR.014.024 و بدیشان گفت: «این است خون من از عهد جدید که در راه بسیاری ریخته می‌شود.

14:25b.MAR.014.025 هرآینه به شما می‌گویم بعد از این ازعصیر انگور نخورم تا آن روزی که در ملکوت خدا آن را تازه بنوشم.

14:26b.MAR.014.026 و بعد از خواندن تسبیح، به سوی کوه زیتون بیرون رفتند.

14:27b.MAR.014.027 عیسی ایشان را گفت: «همانا همه شما امشب در من لغزش خورید، زیرامکتوب است شبان را می‌زنم و گوسفندان پراکنده خواهند شد.

14:28b.MAR.014.028 اما بعد از برخاستنم، پیش از شمابه جلیل خواهم رفت.

14:29b.MAR.014.029 پطرس به وی گفت: «هرگاه همه لغزش خورند، من هرگز نخورم.»

14:30b.MAR.014.030 عیسی وی را گفت: «هرآینه به تو می‌گویم که امروز در همین شب، قبل از آنکه خروس دومرتبه بانگ زند، تو سه مرتبه مرا انکار خواهی نمود.»

14:31b.MAR.014.031 لیکن او به تاکید زیادتر می‌گفت: «هرگاه مردنم با تو لازم افتد، تو را هرگز انکار نکنم.» ودیگران نیز همچنان گفتند.

14:32b.MAR.014.032 و چون به موضعی که جتسیمانی نام داشت رسیدند، به شاگردان خود گفت: «در اینجابنشینید تا دعا کنم.»

14:33b.MAR.014.033 و پطرس و یعقوب ویوحنا را همراه برداشته، مضطرب و دلتنگ گردید

14:34b.MAR.014.034 و بدیشان گفت: «نفس من از حزن، مشرف بر موت شد. اینجا بمانید و بیدار باشید.»

14:35b.MAR.014.035 و قدری پیشتر رفته، به روی بر زمین افتاد ودعا کرد تا اگر ممکن باشد آن ساعت از او بگذرد.

14:36b.MAR.014.036 پس گفت: «یا ابا پدر، همه‌چیز نزد تو ممکن است. این پیاله را از من بگذران، لیکن نه به خواهش من بلکه به اراده تو.»

14:37b.MAR.014.037 پس چون آمد، ایشان را در خواب دیده، پطرس را گفت: «ای شمعون، در خواب هستی؟ آیا نمی توانستی یک ساعت بیدار باشی؟

14:38b.MAR.014.038 بیدار باشید و دعا کنید تادر آزمایش نیفتید. روح البته راغب است لیکن جسم ناتوان.»

14:39b.MAR.014.039 و باز رفته، به همان کلام دعانمود.

14:40b.MAR.014.040 و نیز برگشته، ایشان را در خواب یافت زیرا که چشمان ایشان سنگین شده بود وندانستند او را چه جواب دهند.

14:41b.MAR.014.041 و مرتبه سوم آمده، بدیشان گفت: «مابقی را بخوابید واستراحت کنید. کافی است! ساعت رسیده است. اینک پسر انسان به‌دستهای گناهکاران تسلیم می شود.

14:42b.MAR.014.042 برخیزید برویم که اکنون تسلیم‌کننده من نزدیک شد.»

14:43b.MAR.014.043 در ساعت وقتی که او هنوز سخن می‌گفت، یهودا که یکی از آن دوازده بود، با گروهی بسیار باشمشیرها و چوبها از جانب روسای کهنه و کاتبان و مشایخ آمدند.

14:44b.MAR.014.044 و تسلیم‌کننده او بدیشان نشانی داده، گفته بود: «هر‌که را ببوسم، همان است. او را بگیرید و با حفظ تمام ببرید.»

14:45b.MAR.014.045 و درساعت نزد وی شده، گفت: «یا سیدی، یا سیدی.» و وی را بوسید.

14:46b.MAR.014.046 ناگاه دستهای خود را بر وی انداخته، گرفتندش.

14:47b.MAR.014.047 و یکی از حاضرین شمشیر خود را کشیده، بر یکی از غلامان رئیس کهنه زده، گوشش را ببرید.

14:48b.MAR.014.048 عیسی روی بدیشان کرده، گفت: «گویا بر دزد با شمشیرها وچوبها بجهت گرفتن من بیرون آمدید!

14:49b.MAR.014.049 هر روزدر نزد شما در هیکل تعلیم می‌دادم و مرا نگرفتید. لیکن لازم است که کتب تمام گردد.»

14:50b.MAR.014.050 آنگاه همه او را واگذارده بگریختند.

14:51b.MAR.014.051 و یک جوانی باچادری بر بدن برهنه خود پیچیده، از عقب اوروانه شد. چون جوانان او را گرفتند،

14:52b.MAR.014.052 چادر راگذارده، برهنه از دست ایشان گریخت.

14:53b.MAR.014.053 و عیسی را نزد رئیس کهنه بردند و جمیع روسای کاهنان و مشایخ و کاتبان بر او جمع گردیدند.

14:54b.MAR.014.054 و پطرس از دور در عقب او می‌آمد تا به خانه رئیس کهنه درآمده، با ملازمان بنشست ونزدیک آتش خود را گرم می‌نمود.

14:55b.MAR.014.055 و روسای کهنه و جمیع اهل شورا در جستجوی شهادت برعیسی بودند تا او را بکشند و هیچ نیافتند،

14:56b.MAR.014.056 زیراکه هرچند بسیاری بر وی شهادت دروغ می‌دادند، اما شهادت های ایشان موافق نشد.

14:57b.MAR.014.057 وبعضی برخاسته شهادت دروغ داده، گفتند:

14:58b.MAR.014.058 «ماشنیدیم که او می‌گفت: من این هیکل ساخته شده به‌دست را خراب می‌کنم و در سه روز، دیگری راناساخته شده به‌دست، بنا می‌کنم.»

14:59b.MAR.014.059 و در این هم باز شهادت های ایشان موافق نشد.

14:60b.MAR.014.060 پس رئیس کهنه از آن میان برخاسته، ازعیسی پرسیده، گفت: «هیچ جواب نمی دهی؟ چه چیز است که اینها در حق تو شهادت می‌دهند؟»

14:61b.MAR.014.061 اما او ساکت مانده، هیچ جواب نداد. باز رئیس کهنه از او سوال نموده، گفت: «آیا تو مسیح پسرخدای متبارک هستی؟»

14:62b.MAR.014.062 عیسی گفت: «من هستم؛ و پسر انسان را خواهید دید که برطرف راست قوت نشسته، در ابرهای آسمان می‌آید.»

14:63b.MAR.014.063 آنگاه رئیس کهنه جامه خود را چاک زده، گفت: «دیگر‌چه حاجت به شاهدان داریم؟

14:64b.MAR.014.064 کفر او را شنیدید! چه مصلحت می‌دانید؟» پس همه بر او حکم کردند که مستوجب قتل است.

14:65b.MAR.014.065 و بعضی شروع نمودند به آب دهان بروی انداختن و روی او را پوشانیده، او را می‌زدندو می‌گفتند نبوت کن. ملازمان او را می‌زدند.

14:66b.MAR.014.066 و در وقتی که پطرس در ایوان پایین بود، یکی از کنیزان رئیس کهنه آمد

14:67b.MAR.014.067 و پطرس راچون دید که خود را گرم می‌کند، بر او نگریسته، گفت: «تو نیز با عیسی ناصری می‌بودی؟

14:68b.MAR.014.068 اوانکار نموده، گفت: «نمی دانم و نمی فهمم که توچه می‌گویی!» و چون بیرون به دهلیز خانه رفت، ناگاه خروس بانگ زد.

14:69b.MAR.014.069 و بار دیگر آن کنیزک اورا دیده، به حاضرین گفتن گرفت که «این شخص از آنها است!»

14:70b.MAR.014.070 او باز انکار کرد. و بعد از زمانی حاضرین بار دیگر به پطرس گفتند: «در حقیقت تو از آنها می‌باشی زیرا که جلیلی نیز هستی ولهجه تو چنان است.»

14:71b.MAR.014.071 پس به لعن کردن و قسم خوردن شروع نمود که «آن شخص را که می‌گویید نمی شناسم.»ناگاه خروس مرتبه دیگر بانگ زد. پس پطرس را به‌خاطر آمد آنچه عیسی بدو گفته بود که «قبل از آنکه خروس دومرتبه بانگ زند، سه مرتبه مرا انکار خواهی نمود.» و چون این را به‌خاطر آورد، بگریست.

14:72b.MAR.014.072 ناگاه خروس مرتبه دیگر بانگ زد. پس پطرس را به‌خاطر آمد آنچه عیسی بدو گفته بود که «قبل از آنکه خروس دومرتبه بانگ زند، سه مرتبه مرا انکار خواهی نمود.» و چون این را به‌خاطر آورد، بگریست.

15

15:1b.MAR.015.001 بامدادان، بی‌درنگ روسای کهنه بامشایخ و کاتبان و تمام اهل شورامشورت نمودند و عیسی را بند نهاده، بردند و به پیلاطس تسلیم کردند.

15:2b.MAR.015.002 پیلاطس از او پرسید: «آیا تو پادشاه یهودهستی؟» او در جواب وی گفت: «تو می‌گویی.»

15:3b.MAR.015.003 و چون روسای کهنه ادعای بسیار بر او می نمودند،

15:4b.MAR.015.004 پیلاطس باز از او سوال کرده، گفت: «هیچ جواب نمی دهی؟ ببین که چقدر بر توشهادت می‌دهند!»

15:5b.MAR.015.005 اما عیسی باز هیچ جواب نداد، چنانکه پیلاطس متعجب شد.

15:6b.MAR.015.006 و در هر عید یک زندانی، هر‌که رامی خواستند، بجهت ایشان آزاد می‌کرد.

15:7b.MAR.015.007 و برابانامی با شرکای فتنه او که در فتنه خونریزی کرده بودند، در حبس بود.

15:8b.MAR.015.008 آنگاه مردم صدازده، شروع کردند به‌خواستن که برحسب عادت با ایشان عمل نماید.

15:9b.MAR.015.009 پیلاطس درجواب ایشان گفت: «آیا می‌خواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟»

15:10b.MAR.015.010 زیرا یافته بودکه روسای کهنه او را از راه حسد تسلیم کرده بودند.

15:11b.MAR.015.011 اما روسای کهنه مردم را تحریض کرده بودند که بلکه برابا را برای ایشان رهاکند.

15:12b.MAR.015.012 پیلاطس باز ایشان را در جواب گفت: «پس چه می‌خواهید بکنم با آن کس که پادشاه یهودش می‌گویید؟»

15:13b.MAR.015.013 ایشان بار دیگر فریادکردند که «او را مصلوب کن!»

15:14b.MAR.015.014 پیلاطس بدیشان گفت: «چرا؟ چه بدی کرده است؟» ایشان بیشتر فریاد برآوردند که «او را مصلوب کن.»

15:15b.MAR.015.015 پس پیلاطس چون خواست که مردم راخشنود گرداند، برابا را برای ایشان آزاد کرد وعیسی را تازیانه زده، تسلیم نمود تا مصلوب شود.

15:16b.MAR.015.016 آنگاه سپاهیان او را به‌سرایی که دارالولایه است برده، تمام فوج را فراهم آوردند

15:17b.MAR.015.017 وجامه‌ای قرمز بر او پوشانیدند و تاجی از خاربافته، بر سرش گذاردند

15:18b.MAR.015.018 و او را سلام کردن گرفتند که «سلام‌ای پادشاه یهود!»

15:19b.MAR.015.019 و نی بر سراو زدند و آب دهان بر وی انداخته و زانو زده، بدو تعظیم می‌نمودند.

15:20b.MAR.015.020 و چون او را استهزاکرده بودند، لباس قرمز را از وی کنده جامه خودش را پوشانیدند و او را بیرون بردند تامصلوبش سازند.

15:21b.MAR.015.021 و راهگذری را شمعون نام، از اهل قیروان که از بلوکات می‌آمد، و پدر اسکندر و رفس بود، مجبور ساختند که صلیب او را بردارد.

15:22b.MAR.015.022 پس اورا به موضعی که جلجتا نام داشت یعنی محل کاسه سر بردند

15:23b.MAR.015.023 و شراب مخلوط به مر به وی دادند تا بنوشد لیکن قبول نکرد.

15:24b.MAR.015.024 و چون او رامصلوب کردند، لباس او را تقسیم نموده، قرعه برآن افکندند تا هر کس چه برد.

15:25b.MAR.015.025 و ساعت سوم بود که اورا مصلوب کردند.

15:26b.MAR.015.026 و تقصیر نامه وی این نوشته شد: «پادشاه یهود.»

15:27b.MAR.015.027 و با وی دو دزد را یکی از دست راست و دیگری از دست چپ مصلوب کردند.

15:28b.MAR.015.028 پس تمام گشت آن نوشته‌ای که می‌گوید: «ازخطاکاران محسوب گشت.»

15:29b.MAR.015.029 و راهگذاران او رادشنام داده و سر خود را جنبانیده، می‌گفتند: «هان‌ای کسی‌که هیکل را خراب می‌کنی و در سه روز آن را بنا می‌کنی،

15:30b.MAR.015.030 از صلیب به زیرآمده، خود را برهان!»

15:31b.MAR.015.031 و همچنین روسای کهنه و کاتبان استهزاکنان با یکدیگر می‌گفتند؛ «دیگران را نجات داد و نمی تواند خود را نجات دهد.

15:32b.MAR.015.032 مسیح، پادشاه اسرائیل، الان از صلیب نزول کند تا ببینیم و ایمان آوریم.» و آنانی که با وی مصلوب شدند او را دشنام می‌دادند.

15:33b.MAR.015.033 و چون ساعت ششم رسید تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت.

15:34b.MAR.015.034 و در ساعت نهم، عیسی به آواز بلند ندا کرده، گفت: «ایلوئی ایلوئی، لما سبقتنی؟» یعنی «الهی الهی چرا مراواگذاردی؟»

15:35b.MAR.015.035 و بعضی از حاضرین چون شنیدند گفتند: «الیاس را می‌خواند.»

15:36b.MAR.015.036 پس شخصی دویده، اسفنجی را از سرکه پر کرد و برسر نی نهاده، بدو نوشانید و گفت: «بگذارید ببینیم مگر الیاس بیاید تا او را پایین آورد.»

15:37b.MAR.015.037 پس عیسی آوازی بلند برآورده، جان بداد.

15:38b.MAR.015.038 آنگاه پرده هیکل از سر تا پا دوپاره شد.

15:39b.MAR.015.039 و چون یوزباشی که مقابل وی ایستاده بود، دید که بدینطور صدا زده، روح را سپرد، گفت؛ «فی الواقع این مرد، پسر خدا بود.»

15:40b.MAR.015.040 و زنی چند از دور نظر می‌کردند که ازآنجمله مریم مجدلیه بود و مریم مادر یعقوب کوچک و مادر یوشا و سالومه،

15:41b.MAR.015.041 که هنگام بودن او در جلیل پیروی و خدمت او می‌کردند. و دیگرزنان بسیاری که به اورشلیم آمده بودند.

15:42b.MAR.015.042 و چون شام شد، از آن جهت روز تهیه یعنی روز قبل از سبت بود،

15:43b.MAR.015.043 یوسف نامی ازاهل رامه که مرد شریف از اعضای شورا و نیزمنتظر ملکوت خدا بود آمد و جرات کرده نزدپیلاطس رفت و جسد عیسی را طلب نمود.

15:44b.MAR.015.044 پیلاطس تعجب کرد که بدین زودی فوت شده باشد، پس یوزباشی را طلبیده، از او پرسید که «آیاچندی گذشته وفات نموده است؟»

15:45b.MAR.015.045 چون ازیوزباشی دریافت کرد، بدن را به یوسف ارزانی داشت.

15:46b.MAR.015.046 پس کتانی خریده، آن را از صلیب به زیر آورد و به آن کتان کفن کرده، در قبری که ازسنگ تراشیده بود نهاد و سنگی بر سر قبرغلطانید.و مریم مجدلیه و مریم مادر یوشادیدند که کجا گذاشته شد.

15:47b.MAR.015.047 و مریم مجدلیه و مریم مادر یوشادیدند که کجا گذاشته شد.

16

16:1b.MAR.016.001 پس چون سبت گذشته بود، مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و سالومه حنوط خریده، آمدند تا او را تدهین کنند.

16:2b.MAR.016.002 وصبح روز یکشنبه را بسیار زود وقت طلوع آفتاب بر سر قبر‌آمدند.

16:3b.MAR.016.003 و با یکدیگر می‌گفتند: «کیست که سنگ را برای ما از سر قبر بغلطاند؟»

16:4b.MAR.016.004 چون نگریستند، دیدند که سنگ غلطانیده شده است زیرا بسیار بزرگ بود.

16:5b.MAR.016.005 و چون به قبر درآمدند، جوانی را که جامه‌ای سفید دربرداشت بر جانب راست نشسته دیدند. پس متحیر شدند.

16:6b.MAR.016.006 اوبدیشان گفت: «ترسان مباشید! عیسی ناصری مصلوب را می‌طلبید؟ او برخاسته است! در اینجانیست. آن موضعی را که او را نهاده بودند، ملاحظه کنید.

16:7b.MAR.016.007 لیکن رفته، شاگردان او و پطرس را اطلاع دهید که پیش از شما به جلیل می‌رود. اورا در آنجا خواهید دید، چنانکه به شما فرموده بود.»

16:8b.MAR.016.008 پس بزودی بیرون شده از قبر گریختندزیرا لرزه و حیرت ایشان را فرو گرفته بود و به کسی هیچ نگفتند زیرا می‌ترسیدند.

16:9b.MAR.016.009 و صبحگاهان، روز اول هفته چون برخاسته بود، نخستین به مریم مجدلیه که از او هفت دیوبیرون کرده بود ظاهر شد.

16:10b.MAR.016.010 و او رفته اصحاب اورا که گریه و ماتم می‌کردند خبر داد.

16:11b.MAR.016.011 و ایشان چون شنیدند که زنده گشته و بدو ظاهر شده بود، باور نکردند.

16:12b.MAR.016.012 و بعد از آن به صورت دیگر به دو نفر ازایشان در هنگامی که به دهات می‌رفتند، هویداگردید.

16:13b.MAR.016.013 ایشان رفته، دیگران را خبر دادند، لیکن ایشان را نیز تصدیق ننمودند.

16:14b.MAR.016.014 و بعد از آن بدان یازده هنگامی که به غذانشسته بودند ظاهر شد و ایشان را به‌سبب بی‌ایمانی و سخت دلی ایشان توبیخ نمود زیرا به آنانی که او را برخاسته دیده بودند، تصدیق ننمودند.

16:15b.MAR.016.015 پس بدیشان گفت: «در تمام عالم بروید وجمیع خلایق را به انجیل موعظه کنید.

16:16b.MAR.016.016 هر‌که ایمان آورده، تعمید یابد نجات یابد و اما هر‌که ایمان نیاورد بر او حکم خواهد شد.

16:17b.MAR.016.017 و این آیات همراه ایمانداران خواهد بود که به نام من دیوها را بیرون کنند و به زبانهای تازه حرف زنند

16:18b.MAR.016.018 و مارها را بردارند و اگر زهر قاتلی بخورندضرری بدیشان نرساند و هرگاه دستها بر مریضان گذارند شفا خواهند یافت.»و خداوند بعد از آنکه به ایشان سخن گفته بود، به سوی آسمان مرتفع شده، به‌دست راست خدا بنشست.

16:19b.MAR.016.019 و خداوند بعد از آنکه به ایشان سخن گفته بود، به سوی آسمان مرتفع شده، به‌دست راست خدا بنشست.


Holder of rights
Multilingual Bible Corpus

Citation Suggestion for this Object
TextGrid Repository (2025). Farsi Collection. Mark (Farsi). Mark (Farsi). Multilingual Parallel Bible Corpus. Multilingual Bible Corpus. https://hdl.handle.net/21.11113/0000-0016-97BE-8